ترک دینی که انتخابی نیست و ارث نسل های قبلته چه طور میتونه حکم ارتداد پیدا کنه؟
به قول سهراب : مذهب شوخی سنگینی بود که محیط با من کرد. و من سالها مذهبی ماندم، بی آنکه خدایی داشته باشم
30 آگوست 2009 در 9:16 ب.ظ (دلنوشته ها)
ترک دینی که انتخابی نیست و ارث نسل های قبلته چه طور میتونه حکم ارتداد پیدا کنه؟
به قول سهراب : مذهب شوخی سنگینی بود که محیط با من کرد. و من سالها مذهبی ماندم، بی آنکه خدایی داشته باشم
30 آگوست 2009 در 4:56 ب.ظ (دلنوشته ها)
وقتی خودت با دستای خودت چیزی رو نابود میکنی ناراحت نمیشی، فقط گاهی شاید حسرت نداشتنش رو بخوری
ولی وقتی اون چیز خودش نابود بشه اون وقته که میخوای از غصه بمیری
مرگ عزیزان
یادگاری یک دوست
رابطه دوستی
و حتی وبلاگ
30 آگوست 2009 در 4:47 ب.ظ (دلنوشته ها)
+ چی شده؟ مگه کسیت مرده که این طوری گریه میکنی؟
- آره خوب! وبلاگم مرده
پ.ن. خوب چی کار کنم؟ دست خودم نیست که، یادم که میاد همین جوری اشکم هم درمیاد.
30 آگوست 2009 در 9:05 ق.ظ (دلنوشته ها)
29 آگوست 2009 در 12:27 ق.ظ (دلنوشته ها)
فکر کنم اغلبتون فیلم دلشکسته رو دیدین، یه فیلم خیلی شعاری و زیادی آرمانی و فراواقعی. ولی خوب از حق نگذریم بعضی دیالوگاش قابل تأمل و بعضی جالب بودن :
* شانه به شانه، نه سایه به سایه
* نوشته هاتون خیلی به خودتون نمیاد
* تو کوزه گری؟ کارگاه داری
* چشای شما که فقط سنگ فرش رو میبینه برادر
* خاک بازی کردی؟ واست قاقالیلی خریده؟
* او او اوه، خطتت م بهت نمیاد
* فکر نمیکردم پدر مادرت این قدر آدم حسابی باشن. پس تو چرا این قدر املی؟
* گند زدین به باورای مردم
* ملکه عذاب پسرت
* هرکی ریش گذاشت مسلمون که نیست هرکی پیشونیش پینه بست که مرد خدا نیست
* ریش شما ریشه مردم رو سوزونده
* شیشه پنجره را باران شست چه کسی نقش تو را از دل من خواهد شست
28 آگوست 2009 در 1:02 ق.ظ (دلنوشته ها)
جدای از معیارای دیگه ام واسه ازدواج، اگه یکی رو پیدا کردم که تو بیان احساسات و افکارش به اندازه خودم راحت و صادق بود مطمئنا روش حساسیت کمتری به خرج میدم.
پ.ن. اومدم بگم خودم میرم خواستگاریش بعد دیدم چنین فردی کارو به این جنگولک بازیا نمیکشه.
اومدم بگم به کل قید شرطامو میزنم بعد دیدم ناخوداگاه خیلی از معیارامو داره.
27 آگوست 2009 در 9:17 ب.ظ (دلنوشته ها)
بعد نداشتن هاست یه مزیت داره؛ وبلاگت تو جیب جا میشه :دی
پ.ن. زد به سرم اگه احیانا خدا خواست و وبلاگ روی هاستم سر حال شد اینجا رو میکنم مینیمالکده و هی زرت زرت به جا توییتر اینجا از خودم افاضات در میکنم :دی
26 آگوست 2009 در 8:40 ق.ظ (دلنوشته ها)
بعضي وقتا يه اتفاقاتي مي افته كه ميشينم فكر ميكنم، به اعتقاداتم، به رفتار بقيه. بعد اين روزها كه ماه رمضون شده بيشتر در مورد مسائل اعتقادي تامل ميكنم. بعد ديشب يه بحثي شد و من مطلبي روي لوكالم نوشتم. بعد ديدم در تاريخ هاي مختلف چند مطلب مشابه ديگه هم نوشتم ولي منتظر نكردم. گفتم همه شو بيارم توي يه پست بنويسم : ادامهی این ورودی را بخوانید »
26 آگوست 2009 در 8:20 ق.ظ (دلنوشته ها)
و تو چه داني از دست رفتن تنها همدمت يعني چي؟
به راستي كه از دست دادن وبلاگ مشابه شكست عشقي ميباشد.
26 آگوست 2009 در 7:41 ق.ظ (دلنوشته ها)
چي بگم والا! خيلي واسم سخته، فكر كردن به اينكه عملا دارم از صفر شروع ميكنم. وبلاگم يه 5 روزيه مرده و از اونجايي كه هيچكي به سوالاي من پاسخ گو نيست ديگه درصد اميدم به بازگشتن اطلاعاتش به صفر رسيده. خدا رو شكر مطلب هاي اينجا هنوز هست. خودش حدود 200 تا پست ميشه، يه 400 تا پست هم از وبلاگ هاي قديميم هنوز دارم. ميمونه اين 400 تا پستي كه توي اين يك سال هاست دار بودنم از دستم پريده ….
انشالا برميگرده! ولي فعلا كه چند روزيه جايي رو ندارم واسه نوشتن و اين بيشتر اعصابمو خورد كرده. ديروز اومدم سرويس تامبلر رو امتحان كنم ولي اصلا به دلم نچسبيد. يعني واسه مني كه حتي روي لوكال هم عادت وردپرس داشتم ترك وردپرس سخت بود. فعلا همينجا مينويسم تا ببينم خدا چي ميخواد.