و اينگونه شد که ….

کامل يادم نيست از کجا شروع شد! اونم يه وبلاگ نويس بود، مثل خود من. نوشته هاي وبلاگش رو دوست داشتم. از عقايد و حرف زدنش هم خوشم ميومد. شايد از خودش هم.

نميدونم چي شد که دعوامون شد. هميشه فصل آشتي که ميرسه صميميت ها بيشتر ميشه. اين بار به قدري اين صميميت زود شروع شد و سريع پيش رفت که حتي قدرت فکر کردن هم نداشتم.

الان خيلي واسم عزيزه. بيشتر از اوني که کسي باورش بشه.

5 دیدگاه

  1. Amir گفت،

    3 جولای 2008 در 1:43 ق.ظ

    ببخشید یک سوال داشتم خانوم منتظری ، بیست سوالی هست ؟ :)
    ———————–
    جواب : چي بيست سواليه؟؟؟؟

    خانم منتظري رو جديدا بد ميگينا :دي

  2. Amir گفت،

    3 جولای 2008 در 1:49 ق.ظ

    خب مگه چیه ؟ اصلا اینجا چت کردن خیلی سخته ، مراجعه شود به patrician :)
    ———————–
    جواب :
    کي گفت حالا چت کني؟ :D
    اسمايل پرپوچ گفتن :دي

  3. opium گفت،

    3 جولای 2008 در 1:55 ق.ظ

    به به عروسی

  4. mohsen گفت،

    3 جولای 2008 در 11:36 ق.ظ

    به به. مبارکه. فقط زیاد تند پیش نرو. حالا من یه چیزی گفتم ;)

  5. محبوبه گفت،

    3 جولای 2008 در 12:22 ب.ظ

    دختره؟

    خوبه ؟

    داداش داره ؟;)


فرستادن دیدگاه