我写中文
17 ژوئن 2008 در 12:57 ب.ظ (فرندفيد-توييتر, مافياي وبلاگستان, منيره)
24 ساعت تا وقت رفتن
17 ژوئن 2008 در 12:37 ق.ظ (تو, دلنوشته ها, دوستان, منيره)
فري چاقو كش (شاخ به شاخ) و حديثه خانم (چشم غمگين) به بازي 24 ساعت مونده به سفر ابدي اينوايتم كردند! من هم استجابيدم :
* اگه همين الان بهم خبر بدن كه 24 ساعت بيشتر به پايان زندگيم نمونده خيلي خوشحال ميشم! از دو لحاظ : اوليش بماند دوميش هم خوشحاليم از اين بابته كه از خانواده دورم، آخه دوست ندارم خانوادم بفهمن كه من رفتني هستم! به دو دليل : اول اينكه اگه خيلي دوستم دارن غصه ميخورن و مطمئنا من با ناراحتي ميرم. دوم اينه كه اگه خيلي دوستم نداشته باشن و زياد غصه نخورن دپرس ميشم و با قلب شكسته دار فاني رو وداع ميكنم!! (باور كنين اين پاراگراف خيلي جدي بود)
* سعي ميكنم با تمام دوستان (اعم از مجازي و حقيقي) و آشنايان و اقوام تماس بگيرم و بهشون بگم كه بينهايت دوستشون ميدارم. دوست دارم موقع مرگم بزرگترين لذت دنيا رو كه «گفتن جمله دوستت دارم» هست رو برده باشم! اگه مامانم رو توي اون 24 ساعت ديدم پيشونيشو و اگه بابام بود دستاشو ميبوسيدم! و بابت هر آنچه كه هستم و بهم بخشيدن ازشون تشكر ميكردم.
* ميرفتم سايت هديه حيات عضو ميشدم! و توصيه ميكردم كه كليه هام به درد هيچ احدي نميخوره ولي اگه از بقيه اعضاء بدنم ميتونن استفاده كنن، بزرگترينم آرزوي بعد از مرگمو برآورده كردن!
* به محدثه -دوست دانشگام- ميگفتم كه يادش نره از R.enteshari حلاليت بطلبه! (و يا شماره حسابش رو بده به *سانسور*) و وقتي سر مامانم اينا از عزاداري خلوت تر شد بهشون بگه منيره كلي نماز قضا داره! به خصوص نماز صبح!
* از مال دنيا چيز خاصي ندارم! يعني هر چي هم دارم از بابامه! ولي خيلي دلم ميخواد يه وصيت نامه بنويسم و بگم حداقل دوربينم رو كه با تمام وجود دوستش دارم رو به وارث ندن!! دوست دارم دوربينم رو به كسي هديه بدن كه استعداد عكاسي داره ولي امكان خريد دوربين نداره!
* بعد اگه وقتي موند ميشستم آلبوم عكس هام و تمامي يادگاري هاي دوستام رو دونه دونه ميديدم و اشك ميريختم! البته آرزوم اينه كه آخرين لحظات عمرم رو پيش دوستاي دبيرستانم باشم! با هم از خاطرات گذشته بگيم و بخنديم. بشينم خنده تك تكشونو با دقت ببينم و لذت ببرم!
اينم گزيده اي ديگر از وصيت نامه اينجانب :
مرا در روزی دفن کنيد٫ که باران می بارد٫ تا بگويند آسمان در عزايم گريست.
مرا در سرد خانه بيمارستان مگذاريد ٫ چون از مرده ها می ترسم.
روی سنگ قبرم بنويسيد٫ بر پدر مادر کسی لعنت که در اين مکان شغال بريزد.
بالاي قبرم درخت بكاريد تا آفتاب اذيتم نكند.
تا پنج شب بعد از مرگ من در کنار سنگ قبرم بمانيد.(حالتان گرفته شد! حال کردم)
هر کس در مراسم تدفين من خنديد ٫ او را هم همراه من دفن کنيد.
كساني كه زير تابوت مرا ميگيرند بلند قد باشند تا خوب بتوانم اطرافم را ديد بزنم.
چون تمام آرزوهايم را به گور ميبرم سعي كنيد قبرم را بزرگ بسازيد.
به طلبکارانم بگوييد ٫ اگر حلالم نکنند هر شب به خوابشان می روم.
به مرده شور بگوييد ٫ سر مرا با شامپو تاژ بشويد (مخصوص موهای چرب)
كارت خوابگاه و گواهينامه رانندگي را به يك ادم مستحق بدهيد ثواب دارد.
شب اول، دوم، سوم، هفتم و چهلم و سيصد و شصت و پنجم مرا ماكاروني، آش رشته يا شيربرنج، بدهيد كه بدانند چگونه آرزو به دل مردم!
منتظر شما هستم٫ جوان ناکام!!!!
الان نوبت اينه كه كسي رو به اين بازي دعوت كنم؟؟؟
كلي فكر وكردم! دوست ندارم آبجيم در اين رابطه حرف بزنه (به دلايل كاملا شخصي) مگرنه اونو دعوت ميكردم! يكي دو نفري هم هستند كه دوست دارم بهم بگن 24 ساعت آخر زندگيشونو چي كار ميكنن ولي چون ميدونم استجابت دعوت نميكنن منم دعوتشون نميكنم! ميمونه چند نفر ديگه : اول از همه امير.بي بعدش …. راستي كسي فتحي رو دعوت كرد؟؟؟ من دعوتش كنم؟؟ خوب نفر سوم هم شد يك فتحي! و البته ميلادي كه ….!! اميدوارم بنويسه! اگه هم ديد با تريپ وبلاگش جور نيست خوشحال ميشم توي كامنت ها مطلبشو بخونم! (نمونه افرادي كه ميخواستم دعوت كنم ولي چون استجابت دعوت نميكنن سي دي خام بود و صادق خان! البته الانم اگه جوابمو بدن كلي منو خوشحال ميكنن)
پ.ن. ميترسم وقت كم بيارم مگرنه اين قدر ديوونه بودم كه بلند شم اول يه سر برم تهران و دوستاي اونجا رو ببينم بعد برم يزد (بدون اينكه خانواده بفهمن) تا حداقل اگه تـــــــــو رو از نزديك نميبينم لااقل براي آخرين بار از دور ببينم.







