اين روزها

1. ما دخترها عاشق كه ميشيم بهاي گزافي رو پرداخت ميكنيم! حس عجيبيه! حس ندونستن اينكه عاشقي يا نه؟ حس اينكه ندوني طرف مقابلت نسبت بهت چه حسي داره! خودم رو نميگويم!! كه خودم فارغم نه عاشق! ولي اين روزها افرادي رو ميبينم كه دائم خاطراتم و احساسات گذشته ام را برايم مرور ميكنن. دختركاني كه اول عاقل شدند بعد عاشق! افرادي كه دوست داشتن منطقيشان به عشق كشيد. و كساني كه عشق دختركان قصه ام را به خاطر منطق پس زدند. اين روزها خود عاشق نيستم ولي عميقا حس ميكنم دختركان قصه ام چه ميگويند. حس فرزندي دارم كه عشق مادرش را خوب درك ميكند. دلداري ميدهد و گاهي راه چاره اي ميجويد.

- تقديم به آني! آبجي بزرگ.

پ.ن. حيف كه دستم به دوستت نميرسد! مگرنه با دو دستم گلويش را ميفشرم و تكانش ميدادم! شايد عقلش جا به جا شد و دلش را پس نزد


2. ديروز يه بابا لنگ دراز جديد پيدا كردم :D يادمه اون بار كه به يكي ار بچه ها صفت بابا لنگ دراز دادم بقيه دوستان بد برداشت كردند! فكر كردند منظورم انتهاي داستان بابا لنگ دراز است. الان يهو يادم اومد اينو متذكر بشم كه بابا لنگ دراز قبلي رو از جهت تيپ و قيافه مي گفتم و اينكه حس پدر گونه اي بهش داشم، در حالي كه طرف سن و سالش خيلي كمتر از اين بود كه بابا باشد. اين دومي هم كه عجب باباييه ها ;-)

- تقديم به بابا لنگ دراز جديد.

پ.ن. هي اومدم اسم ببرم كه اين بابا لنگ دراز كيه! بعد بي خيال شدم! مهم اينه كه خودش ميدونه كه كيه :D


3. فكر كنم ديگه اغلبتون ميدونين من مسئول سايت خوابگاه خواهران هستم! آخر ترم كه ميشه شروع دردسرهاي منه! بچه ها خيلي اذيت ميكنن! برنامه خواب و در نتيجه خوراكم به شدت به هم ريخته و همين باعث بداخلاقي، بي حوصلگي و عصبيتم شده (يكي بگه مگه قبلش چه طوري بوده؟؟) فقط خوبيش اينه كه رابطه خيلي خوبي دارم با ناظرين خوابگاهمون! دفتر خوابگاهمون يك عدد كامپيوتر داره كه تقريبا شده كامپيوتر خصوصي من! اين به كنار!! يكي از ناظرين علنا و عملا حكم مادر خواندگي منو اجرا ميكنه! غذا ميپزه، هوامو داره و …. (نميگم چون ميترسم حسوديتون بشه) خلاصه اينه كه خوابگاه بهم ساخته!! تازه يه داداش 2 ساله هم دارم اسمش آرشه ولي هنوز نديدمش :D

- تقديم به مادر خوانده عزيز.

تا کنون 7 نظر داده شده

  1. sara گفت،

    2 ژوئن 2008 روی 7:35 ق.ظ

    این بابا لنگ دراز خیلی خوبه… منم یکی دارم از این باباها :) )))

  2. sins گفت،

    2 ژوئن 2008 روی 9:40 ق.ظ

    گاهی وقتها فکر میکنیم که عاشقیم
    و گاهی قکر میکنیم که عاشق نیستیم
    تمایز و انتخاب این دو بسیار سخته
    و جز با تجربه امکان پذیر نیست

  3. ادیب گفت،

    2 ژوئن 2008 روی 2:01 ب.ظ

    میدونی چیه من این طوری فکر نمیکنم.
    چون معتقدم که ما پسرا اول دختری را میبینیم و عاشقش میشیم بعدا عقلمون سر جاش میاد.
    چون که نمیدونم یه جورایی تازگیشو . هیجان اولیشو . و… رو از دست میده و باعث جدایی و کینه زودرس میشه.

    با تشکر.

  4. delzadeh گفت،

    2 ژوئن 2008 روی 3:46 ب.ظ

    مسئول سایتی یا مشغول وبلاگ نویسی؟

  5. 2 ژوئن 2008 روی 6:27 ب.ظ

    خوب خودتو مشغول کردیا!!
    موفق باشی…

  6. محبوبه گفت،

    2 ژوئن 2008 روی 6:43 ب.ظ

    ببين !
    آبجي گل من ، حسابي ما رو فراموش كرده ها !
    باشه . من كه توقعي ندارم اما اومدم بگم هنوز زنده ام :(
    خوب بابا ! من دچار كمبود محبت شدم. هيچ كي بهم محل نميده …
    ———————–
    جواب : من فراموشت نکردم!! خودتم خوب ميدوني! فقط جديدا خيلي کم حوصله شدم (به شدت)
    بعدشم مشکل خوته :D کمبود محبت داري چرا به من گير ميدي :-P
    بعدشم ….
    من وبلاگتو ميخونم! همه پست هاشو! فقط نميدونم چرا نظرم نمياد!

  7. Reza گفت،

    2 ژوئن 2008 روی 7:30 ب.ظ

    خوب اين از آي كيو خانمها است ديگه(بلانسبت شما!) اگه مي فهميدند كه كي عاشقشونه و كي واسه بازي اونها رو مي خواد اين قدر ما پسرا تو دردسر نمي افتاديم ديگه:))

    http://www.1nevis.wordpress.com


نظر بدهید