2 ژوئن 2008 در 11:28 ب.ظ (لینوکس, وبگردي)
بچه ها يه بازي وب2 اي پيدا کردم!!
از همونايي که ميتونين ثابت کنين باسفاتين!!
به جرگه مترجمان فارسي اوبونتو بپيوندين
عضو بشين! موضوعي رو انتخاب کنين! از اونجا کلي کلمه و جمله ميبينين که هنوز ترجمه نشده!! بشينين دونه دونه ترجمه کنين!! اين قدرم ساده و خنده داره که نگو! هر کي بيشتر ترجمه کرد بيشتر باسفاده! شايد جايزه گنده هم بهش بدن
4 دیدگاه
2 ژوئن 2008 در 10:39 ب.ظ (دوستان, روزمرگي ها, لینوکس)

طبق صحبت هايي که از (ML (mail list لاگ اصفهان (گروه کاربران لينوکس) شده بود قرار بر اين شده بود که گروه جديدي به اسم “بي گروه ها” تشکيل بشه که افرادي که مثل من بدون گروه هستند و توي لاگ حوصلشون سر ميره جايي رو داشته باشند که (بلانسبت) عقده شونو خالي کنن!
دو هفته پيش اولين جلسه با اين تغييرات بود و منم رفته بودم. داشتم درگوشي با خانم علوي حرف ميزدم که يهو آقاي اسلامي فر که داشت در مورد گروه جديد توضيح ميداد، با سر اشاره به من کرد و اسمم رو برد! فکر کن!! کل 30 نفر حاضر در لاگ برگشتند منو ببينن!! داشتم از خجالت آب ميشدم. ولي اين شروعي بود براي حرکتي جديد که جرئت پيدا کنم و پا رو از دنياي مجازي جلوتر بذارم و توي لاگ هم حرف بزنم.
حکايت لاگ که يادتونه؟؟ خانم منتظري اي که مدتي بود حضور داشت ولي ديده نميشد اونجا فهميد که ديده ميشده ولي کسي به روي خودش نميورده! تازه اگه هم ديده نميشده ديگه ديده ميشه
هفته بعدش (که هفته پيش باشه) نرفتم لاگ. امروزم خواب موندم دير رفتم!! يعني تقريبا اواخر جلسه گروه ها رسيدم و فقط سمينار آخرش رو حضور داشتم. سمينار کوتاه و جالبي در مورد هک رم بود! حس کنجکاوي آدم رو به شدت بر مي انگيخت! (شايد هوسم شد گزارش اين جلسه رو بنويسم و فايلشو اينجا بذارم)
همه اينا رو گفتم که بگم از ديدن بچه هاي لاگ کلي روحيه ميگيرم! اين دعواي اخيرشون خيلي اعصاب خورد کن بود، ميترسيدم تمام ايده و ذهنياتم نسبت به لاگ به هم بخوره. ولي خدا رو شکر فعلا هيچ اتفاقي نيوفتاد و امروزم شيرينيشو خورديم
و اميدوارم ديگه تکرار نشه.
پ.ن.1. بعد از جلسات لاگ ميرم سي و سه پل. امروز کنار رود که نشسته بودم و ماهي هاي زاينده رود رو که ميديدم به اين فکر کردم که يه دقيقه بو کشيدن لجن کنار زاينده رود رو به 100 تا ….. نميدونم چي! فقط ميدونم به صد تا يه چيزي نميدم
پ.ن.2. يعني چي 2-3 تايي توي خيابون با بستني قيفي راه ميرين و بلند بلند ميخندين؟؟؟ نميگين يه آشنا ببينتتون شناسايي ميشين؟ تازه اون آشناهه هم امکان داره هوسش بشه
اسم افرادي که شناسايي شدن کاملا محفوظه
پ.ن.3. اگه از اون ليوانا ميخواين بايد بگم ميتونين برين از لينوکس شاپ دونه اي 2300 بخرين و يا دستي 12500!! يا ميتونين بعد از لاگ برين چهار باغ قدم بزنين (چهار باغ اسم خيابونه نه باغ و بوستان) و مدير لينوکس شاپ رو در حال بستني خوردن ببينين و ازش آتو بگيرين که ليوان ميخواين
و يا حتي … حيف که دستم به روزبه آنلاين نميرسه مگرنه از اونم يه چيزي ميگرفتم که به کسي نگم اونم داشت بستني ميخورد
ولي عوضش بدجوکر دم دستمه! ار اون ميتونم بيگاري بکشم
اسمايل مگه بستني خوردن جرمه؟؟
پ.ن.4. من موندم چرا مطالب شخصي و روزمرگيم اين همه کامنت و بازديد کننده داره!! آقا! ما خودمون رو از وب2 کنار ميکشيم و ميشيم همون وب1 اي!! حالش بيشتره
پ.ن.5 يه برنامه چيدم واسه وبلاگ و البته واسه يه دوست!
4 دیدگاه
2 ژوئن 2008 در 7:00 ق.ظ (دلنوشته ها, روزمرگي ها)
1. ما دخترها عاشق كه ميشيم بهاي گزافي رو پرداخت ميكنيم! حس عجيبيه! حس ندونستن اينكه عاشقي يا نه؟ حس اينكه ندوني طرف مقابلت نسبت بهت چه حسي داره! خودم رو نميگويم!! كه خودم فارغم نه عاشق! ولي اين روزها افرادي رو ميبينم كه دائم خاطراتم و احساسات گذشته ام را برايم مرور ميكنن. دختركاني كه اول عاقل شدند بعد عاشق! افرادي كه دوست داشتن منطقيشان به عشق كشيد. و كساني كه عشق دختركان قصه ام را به خاطر منطق پس زدند. اين روزها خود عاشق نيستم ولي عميقا حس ميكنم دختركان قصه ام چه ميگويند. حس فرزندي دارم كه عشق مادرش را خوب درك ميكند. دلداري ميدهد و گاهي راه چاره اي ميجويد.
- تقديم به آني! آبجي بزرگ.
پ.ن. حيف كه دستم به دوستت نميرسد! مگرنه با دو دستم گلويش را ميفشرم و تكانش ميدادم! شايد عقلش جا به جا شد و دلش را پس نزد
2. ديروز يه بابا لنگ دراز جديد پيدا كردم

يادمه اون بار كه به يكي ار بچه ها صفت بابا لنگ دراز دادم بقيه دوستان بد برداشت كردند! فكر كردند منظورم انتهاي داستان بابا لنگ دراز است. الان يهو يادم اومد اينو متذكر بشم كه بابا لنگ دراز قبلي رو از جهت تيپ و قيافه مي گفتم و اينكه حس پدر گونه اي بهش داشم، در حالي كه طرف سن و سالش خيلي كمتر از اين بود كه بابا باشد. اين دومي هم كه عجب باباييه ها
- تقديم به بابا لنگ دراز جديد.
پ.ن. هي اومدم اسم ببرم كه اين بابا لنگ دراز كيه! بعد بي خيال شدم! مهم اينه كه خودش ميدونه كه كيه
3. فكر كنم ديگه اغلبتون ميدونين من مسئول سايت خوابگاه خواهران هستم! آخر ترم كه ميشه شروع دردسرهاي منه! بچه ها خيلي اذيت ميكنن! برنامه خواب و در نتيجه خوراكم به شدت به هم ريخته و همين باعث بداخلاقي، بي حوصلگي و عصبيتم شده (يكي بگه مگه قبلش چه طوري بوده؟؟) فقط خوبيش اينه كه رابطه خيلي خوبي دارم با ناظرين خوابگاهمون! دفتر خوابگاهمون يك عدد كامپيوتر داره كه تقريبا شده كامپيوتر خصوصي من! اين به كنار!! يكي از ناظرين علنا و عملا حكم مادر خواندگي منو اجرا ميكنه! غذا ميپزه، هوامو داره و …. (نميگم چون ميترسم حسوديتون بشه) خلاصه اينه كه خوابگاه بهم ساخته!! تازه يه داداش 2 ساله هم دارم اسمش آرشه ولي هنوز نديدمش
- تقديم به مادر خوانده عزيز.
7 دیدگاه