چند روزي كه نبودم

1. كلاس هاي اين هفته دانشگاه تق و لق بود! عملا فرجه امتحانات شروع شده ولي من اين ترم اصلا تصميم خونه رفتن ندارم. يعني اصلا ديگه حال و حوصله بيرون رفتن از خوابگاه رو ندارم. اگه امتحان هاي ميان ترم نبود ميتونستم بگم از اين ور عيد كاملا توي خوابگاه به سر بردم. شايد تابستون رو هم زياد يزد نرم. نميدونم چه مرگيم شده رفتارم هم با بقيه خيلي بد شده! به شدت نسبت به مورد توجه قرار گرفتن بيزار شدم. اينكه حتي وقتي پشت كامپيوتر ميشينم كسي نميذاره به حال خودم باشم و راه به راه ازم سوال ميپرسن هم بد جور آزارم ميده! جديدا ميام دفتر خوابگاه تا از هر همهمه و صدايي دور باشم. خيلي وقته ميخوام تنها باشم و يه جايي برم كه كسي منونشناسه. گاهي احساس ميكنم ميخوام سرمو محكم بكوبم به ديوار تا همه دغدغه هاي فكريم از توش بيرون بياد.

2. ديروز جشن فارغ التحصيلي 82 اي ها بود و همه بروبچز قديمي دانشگاه اومده بودند اصفهان. از اونجايي كه صميمي ترين دوستاي دانشگاهم همه 82 اي بودند منم رفتم جشن! واي چه قدر من خنديدم! يعني ديگه داشتم از خنده ميمردما!! از دخترا گرفته كه دائم لباس عوض ميكردند! تا زوج هامون (سجاد و سمانه – الهه و شوهرش – سالم و بحري) كه تند تند عكس دو نفره ميگرفتند تا اين پسر يزدي ها  كه تا تونستند وروجك بازي در اوردند ا! آخي يادش به خير! چه روزگاري بود! حيف كه همشون رفتند!