وقتي توييتري ها قرار ملاقات ميگذارند

فکر کن؟! ساعت 11 پنجشنبه 19 ارديبهشت (البته من فکر ميکردم امروزه که دوستان اطلاع دادن هفته آينده است) جلوي متروي رسالت قرار بچه هاي توييتر براي بازديد از نمايشگاه کتاب! چه شود؟! دوست دارم برم! (البته به خانواده قول دادم برم يزد!! معلوم نيست چه کنم؟) امروز کلي به اين فکر کردم که قيافه بچه ها چه شکلي ميتونه باشه! در اين راستا داشتم بروبچز توييتر رو در نظر ميگرفتم که چه شکلين؟! دوستاني که عکسشون خيلي نامربوطه زياد ازشون تصور نداشتم به همين دليل سعي کردم برداشتم رو از خصوصيات شخصيتيشون بنويسم. (توجه کنين اينا برداشت هاي منه. و در حد يکي دو هفته توييت کردن) ليست فالو هاي نسبتا فعالم اينان، بقيه دوستاني هم که اسم نبردم هيچ شناختي نداشتم که بخوام چيزي بگم (عکس ها به آدرس توييترشون ارجاع ميده و اسم ها به وبلاگ هاشون) :

*****

Maryam Ardakani مريم اردکاني (يا به عبارتي 5063) : هيچ تصور خاصي از قيافش ندارم. چون اولين کسي بود که منو برد توييتر و بعد به بچه ها گفت که منو فالو کنن و الان مسبب اعتيادمه احتمالا بايد مثل عکسش شيطون بلا (به معني خوبش) باشه ولي مهربون و نازنين.

zahrahb زهرا اچ بي : خوب احتمالا شبيه همين عکس خواهد بود! منتها بي موبايل! نميدونم چرا ته ذهنم اينه که زهرا هم مثل من چادريه (نميدونم والا) و نميدونم چرا باز ته ذهنم اينه که …. بي خيال!

Zahra زهرا المورا (رائوروس) : عشق من بيد! خيلي خوش سليقه و هنرمنده. از اونجايي که علايقش تا حدي شبيه خودمه احتمالا به همون ميزان هم هيجانش بيش از حده. از اون مدلي ها که جيغ جيغو هم هست. (عکس قرمزش که توي وردپرس ازش استفاده ميکنه رو اصلا دوست ندارم! به نظرم يه جوريه)

maryamss مريم اس اس : به قول فتحي پولدار وبلاگستانه پس لابد زيادي باکلاس هم بايد باشه. و احتمالا مثل اون سه تا خانم قبلي شاد و خندونه والبته بسيار بسيار مهربون و دلسوز. من که کلي دوستشون دارم.

فت؛? يک فتحي بزرگ : فکر کن! مثلا فتحي 19 ساله از آب در بياد :D يا مثلا قدش يک متر و نيم بيشتر نباشه! اصلا اينا به کنار! صورت بادکردشو چي کار ميخواد بکنه؟! روابط عمومي بسيار بالايي داره. امروز يه اتفاقي افتاد که احساس کردم زيادي چرب زبونن (ميدونين ياد چي مي افتم؟! راي يادتون نره ها)

mhmazidi دکتر مزيدي : از اونجايي که عکس پيشي آواتورشونه پس … استغفرالا! احتمالا يک عدد آدم جنتلمن خواهيد ديد با يک کت و شلوار خاکستري و يه کيف چرمي بسيار باکلاس (اگه مراسم مهمتري بود ميتونستم يک عدد کروات هم به ليست اضافه کنم) راستي توجه کنين که پيام خصوصي هاي توييترشون در ملا عام نمايش داده ميشه. نگين نگفتم!

Alireza دکتر مجديدي : من ايشونو زياد نميشناسم باهاشون هم تا به حال حرفي نزدم که بخوام بشناسم ولي ته تصوراتم دکتر امير حيدري با اون قيافه شاد و سرزنده توي ذهنم ظاهر ميشه! خيلي دلم ميخواد ببينمشون و قيافشون رو با صداشون که توي پادکست شنيدم مقايسه کنم.

Reza Moghadari رضا مقتدري : ايشون از دسته آمپول زن هاي وبلاگستان نيستند. من به کل نميشناسمشون (فقط ميدونم خوره کامپيوترن)  ولي احتمالا از اون دسته آدمايي هستند که فقط آدماي باکلاس و معروف رو تحويل ميگيرن.

فؤاد فواد (فاميليش صادقيانه ;-) ) با توجه به عکسش توي ذهنم از اون پسراييه که موهاشو برق گرفته ولي رفتار و کردارش يه ذره شوت ميزنه (البته با عرض معذرت از اين حرفم) با توجه به اينکه سمپاد يزد درس ميخونده بعيد هم نيست اين مدلي باشه. کنترل ناپذير.

miladi ميلادي : توي تصوراتم يه ذره توپله. شبيه همين عکس. با اينکه هم مدرسه اي هم شهري ميباشد ولي چون دائم به اين دو مورد خيانت ميکنه احتمالا با ديدنش اخم ميکنم. (الانم که باهاش قهرم) از اون مدل پسرايي که براشون مهم نيست طرف صحبتش کيه! زود صميمي ميشه و راحت حرفشو باهاشون ميزنه. (راز دار خوبيه)

امیر بیت اللهی امير بيت الهي : حيف که گفت نميره! مگرنه همتون از وجودش کلي فيض ميبردين. توي ذهنم يک عدد بچه (بچه از نوع احساسات بچه گانه) که قيافه بسيار مظلومي داره مياد از اونايي که وقتي توي جمع هست نقش “يکي به من توجه کنه” رو بازي ميکنه. و البته گاهي زيادي جوگير ميشه.

Arash Zad آرش زاد : هيچ تصور خاصي در مورد سن و عقيدش ندارم. فقط ميدونم اگه يه سيبيل مدل داشي بذاره به خوبي ميتونه نقش “غصه نخور آبجي، خودم دخلشو ميارم” رو بازي کنه. شايدم قيافش شبيه همين مربع تو در تو باشه :D

Pedram Veisi پدرام :  “من کودتا ميکنم!” اين جملش هي توي ذهنم مرور ميشه. فرض کن قيافش يه چيزي تو مايه هاي tux باشه.  ولي از روي توييت هاش ميشه فهميد احتمالا هميشه : دي  هست! :D زيادي شوخه و البته بانمک.

Hamed Malek حامد 20 : از شکلش برمياد از اون بچه هاي ناناز باشه که خودشو واسه همه لوس ميکنه. يه چيزي بگي بدش بياد. ولي اصلا اين طوري نيست! از اونايي هست که خيلي بي رگه! چيزي بگي بدش نمياد! (يه سوزن به خودش ميزنه يه جوال دوز به بقيه)

mohammad محمد آجرپاره : (يه بار يه کاري کرد که الان فکر ميکنم) از اون مدل آدماي دلسوزه. يه ذره حس برادرگونه نسبت به همه داره. ”خواهر من، تو خيالت راحت! من همه چيز رو رديف ميکنم”

امیر همایی امير همايي : قيافش احتمالا همين مدليه. آواتورش ميگه : “با اين آدماي بي نذاکت حرف نزنيا!” و البته ”ميتونم باهاتون خصوصي صحبت کنم؟” اينم به خاطر اينکه سعي ميکنه حرفاي دو نفره اش رو توي جمع نزنه. نميدونم چرا توي ذهنم يه آدم مغرور و با اعتماد به نفسه.

shakh آق فري چاقوکش : فکر نکنم اصلا شبيه اين قورباغه باشه. درسته اسمش فري چاقوکشه ولي دل نازکي داره. آينده نگره و احتمالا در فکر ازدواج. (توي ذهنم اون مدل پسراي قد بلنديه که روي سيبيلش خيلي حساسه و وقتي يه دختر رو ميبينه بلااستثنا متلکه رو ميگه! نميدونم چرا؟)

Lukadium لوکاديوم : قيافش اگه همين مدلي باشه که تو عکسشه که خيلي بانمک و خنده داره. (نظرمو در موردش نميگم چون يه خورده دو به شک ام)

Reza. R  رضا.آر : از اونجايي که توي عمرش 12 تا سيگار کشيده و عکسش شبيه آر پي جي زن هاست بايد از اون آدمايي باشه که قيافش خيلي خشنه ولي … کلي چيز بانمک توي آستينش داره!احساس ميکنم خيلي اهل مطالعه است.

 Hamid Reza حميد (عموي نويد) : از اوناييه که خيلي آرومه ولي توي ذهنش فکراي پليدي ميپرورونه! متلک آبدار ميگه. خيلي دقيقه. زير چشمي همه چيز رو زير نظر داره. در کل بدجنسه و دوست داره يه کم بقيه رو اذيت کنه.

Navid Kashani نويد کاشاني : هيچ تصور خاصي ندارم ولي از اونجايي که عموش حميده احتمالا يه کم مظلوم از آب در اومده! کسي که تا حالا فرصت نکرده استعداداي خودشو رو کنه. ولي در زمان و مکان خودش يه هنرايي از خودش نشون ميده که دهن خلايق باز ميمونه. (کم گوي و گزيده گوي)

Mehran مهرانشون : بسيار آدم محترمي هستند. “خيلي ممنونم” رو هرگز فراموش نميکنن. در هر مورد حرفي براي گفتن داره. منتها اگه فرصت بشه و بقيه بذارن. اين توانايي رو داره که به صورت خيلي بانمکي بحث رو به انحراف بکشونه.

Mohsen محسن کوله پشتي : هيچ تصور خاصي از قيافش ندارم. ولي نميدونم چرا توي ذهنم اينه که در هر زمينه اي اطلاعات داره و خيلي دوست داره به بقيه هم ياد بده. (مثل کوله پشتي همه چيز توش پيدا ميشه)

سفير سفير (کشوري معروف) :  قبلا خيلي اسمشونو شنيده بودم ولي تا حالا زياد دقت نکرده بودم! تا چند روز پيش که يکي گفت مرد جوان ايشونن! ولي از توييت هاشون فهميدم ايشون انسان بسيار بافرهنگي هستند! که توييتر رو با چت روم اشتباه نگرفتند.

Ramin سار : قيافش از پايين همين شکلي بايد باشه. تعصب عجيبي روي ابونتو داره. احتمالا آدم خيلي آروميه و بسيار محترم (همون مدل “خيلي خيلي ممنونم”) اگه پيش بياد روابط عمومي بسيار بالايي خواهد داشت.

Pazh پژ : نميدونم چرا احساس ميکنم بايد آدم پر انرژي اي باشن! از اونايي که اگه يکي گفت “آخ گشنمه” مثل جت برن سر کوچه براش خوراکي بخرن! در مورد قيافش هم تصور خاصي ندارم 0خوب اين آواتوره ميزاري؟! آدم ياد مَد ميوفته)

hamedez حامد عز : توي توييتر کم پيدا ميشه. قبلا يه کم ميشناختمش. احتمالا از اون پسراي لاغريه که لباس شلوار نخي ميپوشن. ته ريش هم احيانا ميذاره (البته اگه ريشي داشته باشه :D) روي همه چيز هم غيرت داره و اينا!

mohsen محسن (نورلند) : فيلم را ميجود و ميبلعد! ايشونم در توييتر کم يابند ولي قبلا ميشناختمشون و نميدونم چرا از ليست جيميلم پاک شدند! گاهي يه وقتايي دپرس ميزنه. کلا آدم آروميه. سرش به کار خودشه.

disheveled disheveled : تا به حال شناسايي نشده! ازش لينکي در دست نداريم. احتمالا يه عينک دودي بزرگ به چهره داره. اگه زمستون بود يه پالتو ميپوشيد يقشو ميداد بالا که چهرشو شناسايي نکنن. مرموز ميزنه.

AB0LH0L ابولهل : احتمالا ايشونم نرفتن و نميرن! فعلا که اصفهان تشريف دارن. واييييييي اگه هم دانشگاهي در بيايم چي؟! فکر کن! از اون تريپ خفنا (تو مايه هاي امين.آ) جلوي سلف دانشگاه بياد و سلامم کنه، من شخصا پس ميوفتم.

Morteza مرتضی  مرتضي : نميشناسمش ولي ميخواستم بگم وقتي ايشونو ميبينم ياد بچه خرخونا مي افتم نميدونم چرا؟!

*****

و حالا خودم :

monire منيره : (قيافشو نميگم چون خودمم) ولي خصوصيات توييتريش : يک عدد آدم بد اخلاق که روي يزد و سمپاد تعصب زيادي داره. خيلي حساسه! اگه يکي بهش بگه بالاي چشمات ابروهه بدش مياد . لذت بخشه سر به سرش بذارين. به خصوص وقتي 3-4 نفر دست به يکي کنين و باهاش کل بندازين. اون وقته که براي اينکه کم نياره ناخودآگاه گيج ميشه!

پ.ن. حالا شما در مورد من بگين! وو البته اگه بازم کسي هست و دوست دارين در موردش حرف بزنين ميتونين به اين ليست اضافه کنين. و راستي يک لينک مربوط ديگه، آقاي فواد يک مطلب نوشتند در مورد توييتر و موارد استفاده از اون! به نظرم خيلي بانمک مياد اينجا رو ببينين.

اينم آدرس پادکست تبريک نوروزي يک پزشک (با صداي تعدادي از وبلاگ نويسان)

40 دیدگاه

  1. منیره گفت،

    1 می 2008 روی 6:35 ق.ظ

    داشتم از خواب ميمردم! ساعت 8 صبح با يه جبري از خواب پاشدم و آماده شدم واسه امتحان! بدو بدو اومدم توي حياط خوابگاه که بچه ها بهم گفتند امتحان بعدازظهره!
    با اينکه از خدام بود ولي ….
    خوب من الان اگه برگردم اتاق کلي ضايع بازيه!
    موندم با اين حالت خواب آلود بشينم درس خوندن؟! هيچي درس نميفهمم که! بعدشم امکان داره سر جلسه چرت بزنم.
    اگه هم بخوابم معلوم نيست بيدار بشم يا نه! تازه هيچي هم درس نخوندم.
    واي خيلي سخته ها!
    ول معطلم چي کار کنم؟

  2. گل پسر گفت،

    1 می 2008 روی 7:46 ق.ظ

    سلام مامانی!
    من نباید اینجا نظر بدم چون اصلا توییتری نیستم!
    ولی خیلی از این عملتون خوشم نیومد!چون گفته بودین تا بعد از امتحان نت نمیاین ولی با این پست عجیب الطول اومدین!!!اونوقت چطور من به حرف مامانی که می گه تا شنبه که من بیام نت نیا گوش بدم!؟آخه به حرف خودتونم پای بند نیستین!؟
    در ضمن:
    رضا مقتدري : ايشون هم از دسته آمپول زن هاي وبلاگستان هستند. من به کل نميشناسمشون (فقط ميدونم خورده کامپيوترن)
    فکر کنم بیاد می نوشتین “خوره”!
    پ.ن:فعلا از دست شما ناراضیم و برای همین فکر کنم چند روزی پیدام نشه.
    —————–
    جواب : واي ي ي! الان يعني منو تحريم کردي؟! :-(
    قبلا هم که گفتمت من مثل تو نيستم! اصلا استرس درس ندارم. نمره هم واسم ملاک نيست. درس خونده خدايي هستم.
    نميدونم چي بگم.
    الان کلي ناراحت شدم.
    ميخواي اين مطلب رو به کل بردارم؟

  3. sara گفت،

    1 می 2008 روی 8:02 ق.ظ

    خوش بگذره
    —————–
    جواب : من که نميرم! خوب شما برين ديگه! اصلا به قول زهرا بياين خانم ها جدا قرار بذاريم. کاري هم به آقايون نداشته باشيم.

  4. vivavida گفت،

    1 می 2008 روی 8:09 ق.ظ

    می بینم که این حرکت انتحاری ( قرار توییتری ) لایک بسیاری از افراد توییتر و وبلاگستان رو در بر داشته . ببین منم دقیقا همون شکلیم :دی … بعدشم فکر می کنم 11 صبح روز پنجشنبه خیلی زود باشه ها . اما من براس ناهار مزاحمتون می شم :دی … دکتر هم به نظرم گربه نیستا اون همستره انگاری … خلاصه که به امید دیدار ….
    ——————–
    جواب : شما الان کدوم شخصيت اين پست هستين؟!
    من معلوم نيست بياما! (اسميل نميام) نهار در خدمت بچه ها باشين.

    اون که گفتم آواتور دکتر پيشيه قضيه داره (يکي از پست هاي مرد جوان)

  5. فتحی گفت،

    1 می 2008 روی 8:53 ق.ظ

    “يک فتحي بزرگ : فکر کن! مثلا فتحي 19 ساله از آب در بياد يا مثلا قدش يک متر و نيم بيشتر نباشه! اصلا اينا به کنار! صورت بادکردشو چي کار ميخواد بکنه؟! روابط عمومي بسيار بالايي داره. امروز يه اتفاقي افتاد که احساس کردم زيادي چرب زبونن (ميدونين ياد چي مي افتم؟! راي يادتون نره ها)”

    خیلی جالب بود. من خودم رو عمرا نمی توانم یک متر و نیمی در نظر بگیرم. حدود 40 سانت اشتباه کردید! راستی قرار مگر امروز است؟ من خبر درستی نداشتم. در هر حال با این لپ گنده نمایشگاه که هیچی دم در خونه هم نمی توانم بروم. خدا کند دندون دردم خوب شود چون به کسی قول دادم حتما ببرمش نمایشگاه. تازه اون از کیش قرار است بیاد نمایشگاه. شما خودتونم هستید؟

    درگوشی: در مورد روابط عمومی لطف دارید. فکر کنم زیادی اغراق کردید. من و چرب زبونی؟ اتفاقا من خیلی هم نازم. می خواهم حرف بزنم زبونم زیر پام گیر می کنه ;)
    ————————-
    جواب : اولش فکر ميکردم قرارتون امروزه. اصلا به همين خاطر بود که اين قدر عجله اي نوشتم! شايد اگه ميدونستم اون هفتست بيشتر روش وقت ميذاشتم.
    در مورد شما تنها کسي بودين که برعکس برداشت هامو گفتم! اين تيکه اي که گفتم قد يک و نيم رو واقعا خودم داشتم روده بر ميشدم.

    نه! اغراق نکردم. يه چيزي ديدم که ميگم! در مورد چرب زبوني هم بر ميگرده به قضيه آمار. نميدونم چرا يهو حس کردم زيادي دارين تحويل ميگيرن. به هر حال ممنون.

  6. فتحی گفت،

    1 می 2008 روی 8:55 ق.ظ

    راستی رضا مقدری فقط همون خوره کامپیوتر است. آمپول زن نیست. اسمایلی نکه دکتر مجیدی آمپول زن است. بنده خدا. حیف این همه درس خوندن

    پی نوشت: کلمات بعد از اسمایلی همه جزو اسمایلی هستند :)
    ————————
    جواب : ممنون از اينکه اشتباهمو گوش زد کردين.
    اديت شد. اسمايل گفتم که نميشناسم.

  7. raoros گفت،

    1 می 2008 روی 10:26 ق.ظ

    قربون آبجی! من انقدر دلم میخواد بیام ولی بهم اجازه ندادن! بذار یه ذره مخ بزنم شاید اجازه دادن/ بعد اون آواتار قرمزه من که خیلی خفنه که! یه دختر نقاش که اگه کاراشو ببینی مخ می ترکونی طراحیش کرده/
    ایشالا بتونم بیام ببینمت
    —————————
    جواب : تو مگه کجايي؟! خوب شايد منم نيام (يعني به احتمال زياد نميتونم بيام) به هر حال انشاء ا… يه فرصت ديگه حتما همو ميبينيم. اصلا يه بار پاشين خانم هاي توييتري بياين اصفهان. من خودم قول ميدم همه جا رو نشونتون بدم و کلي بهتون خوش بگذره. مهمون من (اسمايل باور کن من اصفهاني نيستم)

    در مورد آواتور هم …. خوب چشماي تو خاليش يه جوري به نظر ميرسه!

  8. زهرا گفت،

    1 می 2008 روی 11:05 ق.ظ

    سلام منیره جان
    اولش بگم که من همه رو نخوندم فقط چن تای اول رو خوندم:
    در مورد خودم بگم که نه خانومی من چادر سرم نمیکنم. یعنی مانتویی بیده ام ولی چرا آخر حرفت رو خورده ای ؟ :-)

    در مورد مریم چون همدیگه رو بارها دیدیم و میشناسیم (همدانشکده ای) باید بگم آره راست میگی. یه خانوم خوشتیپ و قد بلند و خیلی مهربووووووووووووونه.

    در مورد زهرا المورو نظر منم همینه. همش فکر میکنم شبیه این شاهزاده خانومای فرانسویه

    در مورد دکتر مجدیدی و مزیدی من برعکس تو. یعنی تا همین 3 روز پیش فکر میکردم دکتر مجیدی اقلا 40 ساااااالش هست و دکتر مزیدی رو براش 50 سال بریده بودم چون شبیه این باباهای خوش قلب و مهربونه. یه سوال تو چطوری صدای اینا رو شنیدی؟ کجا؟آیا؟
    یعنی همین دو سه روز پیش یک فتحی گفت که نه بابا اینا حدودای 31 ساله هستند. یعنی فکر کن فقط 6-7 سال از ماها بزرگترنننننن

    آها راستی من فکر میکنم یک فتحی تین ایجر باشه :-) حالا احتمالا این یکی مثلا میزنه و 40 ساله میشه. ببین کی گفتم.
    اون یکی هم رضا مقدری هست:دی تو کامنتا نوشته بود که آمپول نمیزنه :-)
    ———————–
    جواب :
    پس در مورد چادر اشتباه فکر کردم. (احتمالا زيادي مانتويي هستي :دي) يادم هم نيست ته جملم چي بود که حرفم رو خوردم. احتمال ميدم اگه ببنمت خيلي خيلي بيشتر از اينا دوستت خواهم داشت.
    در مورد دکترين! من چون يک سري دوست دارم (همين آقاي دکتر اميرحيدري که اسم بردم) که دکترن و اينا! کاملا ميتونم اونا رو هم مثل دوستاي خودم ببينم و سنشون رو با توجه به صداشون 30 سال بيشتر در نظر نگيرم. صداشون هم توي پادکست …. اديت کردم پستمو! آخر پست آدرس پادکست رو گذاشتم.

    فکر کن! فتحي 50 ساله در بياد :D

    در مورد آمپول زني مقتدري هم درستش کردم. مرسي از تذکرت. (فکر کنم من از وب تو برداشت کردم که آقاي مقتدري آمپول زنن)

  9. پژ گفت،

    1 می 2008 روی 11:57 ق.ظ

    تو رو خدا ببین چجوری هندونه زیر بغل آدم میزارن! حالا تا رسیدیم اونجا و سلام علیکی کردیم فوری یکی تشنه اش میشه! “پژم! عزیزم! برو یه آب معدنی بگیر واسم!”
    اون یکی گرسنه اش میشه: “پژ جان! هایدا جان! ساندویچ جان! بیار که من نوش جان!”
    و همگی بستنی میخوان: “ای عزیزترین پژیا! بستنی بگیر زودی بیا!”
    .
    .
    .
    اصلنم من که نمیام! اسمایلی گهر گهر تا روز گیامت! :))

    پ.ن.
    خواهر جان! من هر چه هنر داشتم در آواتارم خالی کردم! گیر نده دیگه :))
    ————————-
    جواب : خوبه که! کمک به ديگران يکي از صفات پسنديده است. اسمايل آيت ا… منيره
    نه! قهر و اينا نداشتيم! (شما ترکين؟! ق رو ميگين گ؟! ما يزديا ق رو ميگيم خ :D)

    من ايرادي به آواتورتون نگرفتم! آواتورتون يک لوگوي بسيار خوشکليه که منو ياد چيزاي خيلي خوبي ميندازه. منتها چون ميخواستم قيافتون رو ترسيم کنم هي آواتورتون ميومد جلو چشمم و قايفتون رو اون شکلي ميديدم :D

  10. مریم گفت،

    1 می 2008 روی 12:42 ب.ظ

    با این تعریفی که از من نوشتی همین روزاس که اداره مبارزه با مواد مخدر منو بازداشت کنه! راستی من اردکانی هستم نه اردکانیان! البته مهم نیست چون همه همیشه همین اشتباه رو می کنن!
    ———————–
    جواب : اگه ديگه توييتر خودش يه ستاد مبارزه با اعتياد باز کنه! :D
    فاميليتون رو اديت کردم. راستي شما ته و ريشتون يزديه؟! اردکان مال يزده! اسمايل ناسوناليستي يزدي.

  11. گل پسر گفت،

    1 می 2008 روی 2:14 ب.ظ

    نه اینقدر نیست که بخوای مطلب رو برداری!
    من چاکر بروبچس توییتری هم هستم!:دی…
    فقط هر کی رو کی رو گول می زنی ، خودتو . . .
    ———————
    جواب : من چاکر تو گل پسرم هستم. خودمو هم گول نميزنم! آخه تو که منو خوب نميشناسي. بذار! بعد از کنکورت سر فرصت. خوش باشي.

  12. mohsen گفت،

    1 می 2008 روی 2:52 ب.ظ

    کاش واقعن میشد آدم از هر چیزی اطلاعات داشته باشه. ولی جدن من دوست دارم هر چی بلدم منتقل کنم البته باید پایش پیدا شه :)
    ای کاش قرارتون شنبه هفته بعد بود تا منم میتونستم ببینمتون. به هر حال خوش باشید و سلام منو به دوستان برسونید.
    ————————–
    جواب : منيره در خدمت گذاري حاضره!
    کلا يکي از خوصوصياتم اينه که تشنه آموختنم! حالا از هنريجات گرفته تا تکنولوژي و IT و ….
    در مورد قرار! اميدوارم شما برنامتون جور بشه و برين. من شخصا خودم معلوم نيست برنامم چي باشه. آيا بتونم برم يا نتونم!

  13. پژ گفت،

    1 می 2008 روی 3:29 ب.ظ

    شوخی کردم خانم جوان عزیز :) همیشه گفتم و میگم “اگه کاری از دستت برمیاد، باید انجام بدی”‌ اسمایلی آقا غلامرضا تختی!
    ———————–
    جواب : من 2-3 هفته با خانم جوان زندگي كردما! شما ها زدين زندگيمو خراب كردين. اسمايل آه از نهادم بيرون آمد.
    ممنون از لطفتون.
    پس از اين به بعد دائم بايد منو تحمل كنين.

  14. آرش زاد گفت،

    1 می 2008 روی 3:52 ب.ظ

    من یکی از کم سن و سال های جمع هستم…!
    یا مثلا، هم سن و سال ها…!
    قیافه هم که در نت موجود هست…!
    فعلا که کلی میتینگ محتلف دعوت شدیم…!
    احتمالا اگر بتونم میام تا بچه هارو ببینم…
    امیدوارم شما هم با دعاهای بچه بتونین بیاین…!!
    ———————–
    جواب : انشاء ا… شما هم ميتونين و مياين. براي بار n ام ميگم : احتمالا من نميام. ولي خيلي دوست دارم عكس دسته جمعيتونو ببينم.
    در مورد كم سن و سال بودنتون هم …. آره! من شخصا احساس ميكنم برادر كوچكترمين. اسمايل خودم از قبل ميدونستم. :D
    خوش باشين ;-)

  15. محمد گفت،

    1 می 2008 روی 3:57 ب.ظ

    :)) خیلی باحال بود دمت گرم!
    یه جوری از من نوشتی که آدم یاد آقادایی سریال زیر تیغ می‌افته! اما تفاوت بین قضات از روی نت تا واقعیت چقدر جالبه!
    بعدش اینکه معمولا شبای امتحان ذهن آدم باز می‌شه! :‌))
    ———————-
    جواب : من سريال زير تيغ رو نميديدم! حالا اين آقادايي كه گفتين شبيه شما هست يا نه؟! ;-)
    آره ديگه! شب امتحان شب تا صبح بشيني پست نت و درس هم هيچي نخونده باشي! معلومه كه مخ آدم باز ميشه. آخه فسفري نسوزونده كه بخواد كم بياره :D

  16. پدرام گفت،

    1 می 2008 روی 7:06 ب.ظ

    من تازه الان اینجارو دیدم٬مریم لینک داد :D

    حالا من شبیه تاکس شدم٬ها؟یکی طلبت :D

    اصلا حالا که این طور شد من علیه مت بزرگ کودتا می کنم این وبلاگا رو از دست شماها در میارم که دیگه از این چیزا ننویسید (اسمایلی بیشین بینیم بابا) :D
    ——————-
    جواب : شما شبیه تاکس بودین! دو تا طلبم :D
    مت بزرگ کیه؟!
    چرا وبلاگ رو جمع بستین؟! مگه چند تا وبلاگ اینجاست؟ چرا شما رو هم جمع بستین؟ مگه وبلاگ مال چند نفره؟
    اسمایل خوشم اومد کم اوردی :D

  17. محسن گفت،

    1 می 2008 روی 7:34 ب.ظ

    چه کار جالبی کردید خیلی ایده نابی داشت. در ضمن اینو خیلی وقت بود میخواستم بگم که پست های عمومی شما خیلی کمه مثلا خیلی خصوصی مینویسید در باره سمپاد و یا رشتتون اگر کمی عمومی تر کنید برای من که از این دایره به طول کلی خارج هستم هم مفهوم میشه. البته جسارتم را ببخشید تنها پیشنهاد بود. سفرنامه شیرازتون هم خیلی خوب بود که زمان خودش یادم رفت براتون کامنت بذارم .
    راستی برای نمایشگاه توییتری ها قراری گذاشتند؟
    —————–
    جواب : ممنون از نظر انتقادیتون. احتمالا حق با شماست.
    و ممنون از لطفتون. :-)

    اگه پست رو خونده باشین اولش توضیح دادم که قرار توییتری ها کیه؟

  18. پدرام گفت،

    1 می 2008 روی 9:57 ب.ظ

    اولا بذار من جواب بدم بعد بگو کم آوردی :D

    در ضمن مت بزرگ همون رئیس بزرگه وردپرسه :D

    شماها هم یعنی وردپرسیا :D
    —————–
    جواب : مرسی از توضیحاتتون ;-)

  19. ابولهل گفت،

    2 می 2008 روی 5:06 ق.ظ

    تا قرار ملاقات شش روز دیگه وقت باقی‌ه، احتمال زیاد من اواسط هفته برم نمایشگاه. خوشحال میشم اگه بتونم خودم رو روز ملاقات به توییتری‌ها برسونم! (البته فکر کنم بچه‌های انجمن برای مراسم خانم مقصودی برنامه دارند که اگه این‌طور باشه همه برنامه‌هام عوض میشه)
    توهمات فانتزی باحالی داری، مثلا: “تریپ خفن” ، “دانشگاه” ، “سلف” ، “سلام کردن من” و “پس افتادن تو”
    پس بابت دانشگاه هم خیالت راحت!!!
    ———————–
    جواب : بازم ميگم! معلوم نيست من برم يا نه! كانون اتوبوس نميذاره؟! (احتمالا اگه بذاره فقط خود كانوني ها رو ميبره! جديدا كه كانون اين مدلي شده)
    در مورد سلام هم شوخي كردم، من از بچه مسجديش گرفته تا تريپ خفنش، همه نوع دوستي دارم و مشكلي با سلام كردن ندارم.

  20. Amir گفت،

    2 می 2008 روی 1:23 ب.ظ

    نمی دونستم اینقد شخصیت خفنی از من تو ذهنتون هس . از خودم بدم اومد . اسمایلی آدم خفن

  21. persgolf گفت،

    2 می 2008 روی 2:01 ب.ظ

    سلام
    خیلی ممنون از این مطلب
    امیدوارم هفته بعد بتونی بیای تا با هم به دخترها تیکه بندازیم و مسخرشون کنیم و بخندیم :)
    به قول یکی از بچه ها که میگفت که من 2 ام یعنی 2 مترم/ اما من قدم بلند نیست :( اما همیشه دوست داشتم قدم بلند بود :) اسمایلی سرخوردگی
    تو این بچه ها من فواد و کشوری رو از نزدیک دیدم
    البته یک مقداری شبیه این توصیفی کردی هست اما شوت نیست اسمایلی رفیق جون جونیم
    به هر حال متن بامزه ای بود و خیلی حال کردیم
    منیره جان امیدوارم این نظرم پاپلیش شه
    خیلی چاکرم
    ——————–
    جواب : اسميل نگاه چپ چپ! ميخواين به دخترا تيكه بندازين؟! اونم تازه با خود ماها؟! دست مامانتون درد نكنه با اين پسر بزرگ كردن :دي
    در مورد آقاي فواد هم شوت رو محض شوخي گفتم! مگرنه استغفرلا! سمپادي و شوت بودن؟!
    نظر همه دوستان پابليش ميشه! البته اگه خودشون دقت كنن و حواسشون باشه نظر ثبت بشه.
    ما بيشتر.

  22. gerashi گفت،

    2 می 2008 روی 2:05 ب.ظ

    من چي پس :دي
    ————————
    جواب : من به بقيه بچه هاي توييتر هم گفتم! واقعا شرمنده ام، آخه خيلي هاشونو خوب نميشناسم يا زياد با هم حرف نزديم. انشاء ا… دفعه بعد.
    اصلا بياين نمايشگاه تا از نزديك بشناسيمتون.

  23. Mehran گفت،

    2 می 2008 روی 2:05 ب.ظ

    هه‌هه! جالب بود…حالا واقعا من اینجوریم؟! :ی
    ———————
    جواب : خودتون بايد بگين آيا هستين يا نه؟! تازه عكستونو هم توي توييتر عوض كردين! الان خيلي بيشتر ميشه در موردتون نظر داد. خوش باشين.

  24. مریم گفت،

    2 می 2008 روی 2:44 ب.ظ

    جدی همه باورشون شده من خیلی بچه مایه دارم.برا خودمم جالبه.فقط بگم ییهو شوکه نشین اگه با یه دختر شلخته رو به رو شدین.چون دیگه شلختگی به مایه داری ربطی نداره…جدا از شوخی منم خیلی دوست دارم همه رو ببینم.اگه بتونم حتمن میام(البته اگه خانومی بیاد چون تنهایی با آقایون سختمه)
    ———————-
    جواب : شلختگي كه عيب نيست :D نمونش خود من! نمونه بارز يه دختر شلخته. غصه نخوريا! الان بايد خوشحال باشي كه در اين مورد تنها نيستي. اسمايل ما همه نوعه تابع شماييم حتي در مورد شلختگي.
    بازم ميگم معلوم نيست من بياما! ولي با بقيه خانم هاي جمع هماهنگ كن! اون يكي مريم خانم، دو تا زهرا ها!
    خوش باشين همگي.

  25. فؤاد گفت،

    2 می 2008 روی 3:20 ب.ظ

    آخی، به آدم بگن شوت بعدش من چی کامنت بدم؟ نه خدایی سمپادیا شوتن اما من یه سمپادی اصیل نیستم، سمپادی دسته‌بیلم از اونایی که می خوام صد سال سیاه سمپاد نرفته بودم! اسمایلی حالم جا میاد و اینا!
    در ضمنشم شوتی از خودتونه و این حرفا.
    از شوخی گذشته ممنون از مطلبت خودم رو نمی‌شناختم که شناختم، بقیه رو تقریبآ می‌شناختم.
    ————————-
    جواب : نظر آق فري شاخ به شاخ رو هم بخونين!
    من توضيح دادم شوخي كردم كه شوتين. مگه سمپادي ميتونه شوت باشه؟!
    ايني هم كه گفتم بيشتر بابت گيج شردن بود و به خاطر چشماي پيچ پيچي اسمايلتون بود.

    در مورد سمپاد هم بيشتر توضيح بدين. اسمايل آدمي كه هيچي نوفهمه. :D
    راستي فردا روز سمياده. روزتون مبارك

  26. raoros گفت،

    2 می 2008 روی 3:46 ب.ظ

    زهرا اچ بی گفته: در مورد زهرا المورو نظر منم همینه. همش فکر میکنم شبیه این شاهزاده خانومای فرانسویه

    این اخرش بود به خدا :)))))))))))))))))))))))))
    ای یکی منو بگیره پرت شدم پایین !

  27. لینک‌های روز (02-05-2008) « بامدادی گفت،

    2 می 2008 روی 11:13 ب.ظ

    [...] وقتي توييتري ها قرار ملاقات ميگذارندمولانا در تاکسیپایان دوران شیرین انحصارروز جهانی [...]

  28. فتحی گفت،

    3 می 2008 روی 4:51 ب.ظ

    اوا خاک به سرم خواهر. چرا همتون گیر دادید به سن و سال من. در ضمن. 50 یه خورده زیاده ولی چه اشکال داره حدود 40 باشم؟ دلم که جوونه. نیست؟
    ———————–
    جواب : شما دوران دانشجوييتون بعد از جنگ بوده! يعني همون 40 سال رو حتما دارين :D

  29. یک دخمل گفت،

    3 می 2008 روی 6:08 ب.ظ

    منم میام! کِی؟ کجای نمایشگاه به اون بزرگی قرار کردن؟اگه آقایونم بیان خوبه.اگه قرار جدیه بگین منم بیام!من قبلا وبلاگ داشتم و کلا وبلاگ خون قهاری هستم واسه خودم! کیا قراره بیان(واقعا)؟
    ——————
    جواب : اول پست هم گفتم ولي باز اينجا هم ميگم. ساعت 11 پنجشنبه 19 ارديبهشت جلوي ايستگاه مترو!
    شما هم برين (من نميام) انشاء ا… جمع همه وبلاگ نويسان جمع خواهد بود. خوش بگذره.

  30. چشم غمگین گفت،

    3 می 2008 روی 6:26 ب.ظ

    فیس بوک عضو نیستی؟ اونجا می تونی زودتر از قرار ملاقات توئیترانه چند تا از چهره ها رو ببینی! :)
    ——————–
    جواب :
    عضوم! ولي زياد چک نميکنم. سالي يه بار! کجا ميتونم پيداشون کنم؟
    راستي بابت کل کل اون روز (کل کل که نه! کامنت پي در پي) توي وبلاگ آق فري هم معذرت ميخوام.

  31. disheveled گفت،

    3 می 2008 روی 10:20 ب.ظ

    ما قصدمان براین هست که آخر هفته یعنی همان پنجشنبه را تهران باشیم، اما شک داریم بتوانیم در جمع دوستان حاضر شویم، به هر حال سعی میکنیم بشویم، و شاید هم آمدیم و از دور دوستان را دیدی زدیم و رفتیم، تا همچنان ناشناس بمانیم، البته اگر خیلی اصرار کنید شاید بیاییم. نکته ی جالب تتعجب! و توجه برای ما چادری بودن نگارنده بود.
    ——————
    جواب : شما هم به زودي شناخته خواهيد شد.
    من نيمرم نمايشگاه! شما ميتونين برين و از دور بقيه دوستان رو ديد بزنين. اگه عکسي هم گرفتين لطفا براي منم بفرستين ;-)
    در مورد چادري بودنم هم، مگه بده؟! خوب چادريم! کجاش تعجب داشت؟

  32. بهنام کاشانی گفت،

    4 می 2008 روی 1:57 ب.ظ

    من رو یادتون رفت بگید !

    پسر عموی نوید ، و پسر برادر حمید ، و نامزد زهرا (raoros) ….
    ———————–
    جواب : نـــــــــــه! :-O نامزد زهرا؟! نکنه اینم از اون شوخی های فامیل بازی نتیه؟! جون هر کی دوست دارین تفهیم کنین! دارم شاخ در میارما!

    من فقط یک بار توی توییت دیده بودمتون، به خاطر فامیلیتون حدس میزدم برادر آقای نوید باشین. خوب الان فهمیدم پسر عمویین.
    بعدش هم! من که شناختی ندارم. حتی تو لیست فالو هام نیستین که بخوام در موردتون بنویسم.
    اسمایل دختری که دلش میخواست بنویسه ولی خداییش نمیتونست :-(

  33. فتحی گفت،

    4 می 2008 روی 2:00 ب.ظ

    نه بابا. 40 سال کجا بود. من تازه به سن بلوغ رسیدم :)
    ——————–
    جواب : شما خودتون با خودتون درگیری دارینا!
    تکلیف ما رو روشن کنین!
    من یه بار میگم 19 سالتونه میگین نه! یه بار میگیم 50 سال رو دارین میگین نه 40 سالمه! وقتی هم قبول میکنیم 40 سالتونه میگین تازه به سن بلوغ رسیدین؟!
    اصلا حالا که این طوره سنتون رو من تایین میکنم : شما 26 سال و 9 ماه سن دارین! نه بیشتر! نه کمتر! دیگه هم روی حرف من کسی حرف نزنه.
    اسمایل دیکتاتوری بیش از حد.

  34. محمد گفت،

    4 می 2008 روی 9:35 ب.ظ

    من تقریبا یکی دو هفته ست اومدم تویتر. تو همین مدت هم از فضای موجود لذت بردم. بعضی از فولو هام رو قبلا جای دیگه میشناختم به همین خاطر مشتاقم هم اون دوستان و هم فولو های دیگه رو ببینم.

  35. علی راد گفت،

    5 می 2008 روی 12:50 ب.ظ

    چه کار قشنگی کردی
    من به عنوان یه وبلاگ خون حرفه ای و البته نه وبلاگ نویس که چند سال فقط میخونم ونظر میدم به جامعه وبلاگ نویسا پیشنهاد میدم که این بازی رو به شکل بزرگتر راه بندازن بعد از یه مدت اونایی که توانشو دارن عکساشونو بزارن………..
    یا نه حرفمو پس گرفتم در مورد این آخری
    همین یه بازی راه بندازین
    باحاله
    اسمایلی لامپ بالای سر من

  36. فرندفید و توییتر « دل زده گفت،

    6 می 2008 روی 10:56 ب.ظ

    [...] 2- یادداشت‌های یک دیوانه: وقتی توییتری‌ها قرار ملاقات می‌گذارند [...]

  37. محمد کشوری گفت،

    8 می 2008 روی 12:40 ق.ظ

    من ؟ مرد جوان ؟ بحث به کجا رسید من اونموقع ها که کم ریپلای میدم دارم با موبایل توییت میکنم البته با فرهنگ که هستم در کل ولی ریپلای هم میزنم :دی . کشوری معروف کیه ؟ خیلی جالب بود ممنون . فتحی رو هم ولش نکنید تا سنشو نگفته نزارید بره ها !!!
    ——————
    جواب : نمیدونم والا! خودمون هم به شک افتادیم که مرد جوان کیه؟! جدی شما نیستین؟! خبر ندارین خانوم جوان کیه؟! ما دنبال هویت واقعی این دو نفر هستیم!
    من قبلا اسمتون رو زیاد شنیده بودم ولی شناخت آن چنانی (حتی در حد وبگردی و لینک خونی) هم نداشتم.
    در مورد فتحی هم! به چشم!! ما آمار مردم رو سه سوته رو میکنیم :D

  38. منیره گفت،

    8 می 2008 روی 9:46 ق.ظ

    الان ساعت 11:15 دقیقه است! نمیدونم قرار توییتری ها در چه حاله و کیا رفتن کیا نرفتن.

    پ.ن. من 2 روزه اومدم یزد! اینجا اینترنتمون قطعه. الانم قاچاقی وصل شدم.

  39. فتحی گفت،

    9 می 2008 روی 6:52 ب.ظ

    کشوری جان شما هم؟ اسمایلی بغض در گلو!

  40. سینا گفت،

    10 می 2008 روی 11:26 ق.ظ

    ای خدا از دست این بشر! حامد (parsish.com) کجاش نازنازیه؟ حالا خوبه من عکسشو دیدم! یه چی میگی واسه خودت. تقریبا همه پسرا رو اشتباه نوشتی.
    ——————-
    جواب : مطلب “پشت پرده یک گفتگوی محرمانه” تون روخوندم! خوب! حق با شماست! آقای حامد 20 اصلا هم مظلوم نیستند و همچنین شما :دی
    اندازه ای که پارسیش رو به خاطر گل روی حامد.ع میخونم! مگرنه تا وقتی که برام روشن نشده منظورتون از اون جای گفتگو که از من اسم بردین چی بوده دیگه …
    جملم یادم رفت :D

نظر بدهید