31 می 2008 در 2:54 ق.ظ (دلنوشته ها, دوستان, فرندفيد-توييتر, مافياي وبلاگستان, منيره)
امروز بحث داغي در مورد رواج ترجمه مقالات لایف هکر و تککرانچ در وبلاگستان به وقوع پيوست. در اين راستا ميخوام اوج بي سفادي وبلاگي ام را نشان بدهم و سوالي مطرح كنم.
سوال : اين لایف هکر و تککرانچ كه گفتين چيه !؟؟؟ جانداره ؟ حيوونه !؟ آدميزاده ؟؟ خوردنيه ؟!؟ نوشيدنيه ؟ پوشيدنيه ؟! بازيه !؟ و الي آخر تا بيست سوال.
خوشبختانه بامدادي عزيز جواب سوال رو داد : سايت لایف هکر و تککرانچ
تازه سر در اوردم كي چي ميگه؟؟ ولي خودم رو قاطي بحث نميكنم!

هدفم از نوشتن اين پست اين بود كه اوج بي سفادي وبلاگي خود را نشان دهم و بگويم از متون لاتين هيچ دل خوشي ندارم! تصميم داشتم كلاس زبان آنلاين برم (سایت ایزبان) كه بي خيال شدم! اگر عضو friend گوگل ريدر من باشيد حتما تا به حال فهميديد كه محل سگ هم به لينك هاي انگليسي زبان نميذارم!
منتها حالا كه بحثش پيش آمد مترجم زباني رو بهتون معرفي ميكنم كه خيلي به درد افراد بي سفادي مثل من ميخوره:
نرم افزار مترجم پارس
يك سيستم ترجمه ماشيني است كه متن انگليسي را به جمله هاي فارسي ترجمه مي نمايد
پ.ن.1. اين مطلب من صرفا جهت معرفي اين سايت بود! منتها اينكه اين بحث رو بهونه قرار دادم به اين خاطر بود كه بگويم يعني چي رعايت من بي سفاد رو نميكنين؟؟؟ در هيچ كدوم از لينكهاي طرف مجادله( وبلاگ مهران – وبلاگ زهرا - خبرگزاري توييتر) آدرس اين دو سايت رو نداده بودند!!
پ.ن.2. يه وقت فكر نكنين از اين حرف دكتر مزيدي بدم اومده كه هي تكرار ميكنم! نــــــه!!! درسته كه يه ذره توهين آميز بود ولي من اين رو صرفا به خاطر تاييد حرف دكتر در مورد خودم گفتم!! از قديم هم بيان داشتم : «من يك وب يكي هستم كه اشتباهي وب دو يي حساب شدم» پس توقعي نيست اگه بي سفادم خوانند!
6 دیدگاه
31 می 2008 در 1:52 ق.ظ (دلنوشته ها)
دوست دارم زيبايي هايي را كه ميبينم با تو شريك شوم.
تقديم به تنهاترين تنها!

چهارمحال بختياري، چشمه ديمه – زمستان 85 ، بهار 87
پ.ن. درسته كه اين مطلب در راستاي پست هاي متفاوتم بود ولي حس نزديكي است بين من و او! گاهي نياز است آدمي تنهايي -مجازي- اش را با كسي تقسيم كند.
۱ دیدگاه
31 می 2008 در 12:35 ق.ظ (دلنوشته ها, عکاسي, منيره)
هميشه عاشقت خواهم بود!
هميشه دوستت خواهم داشت!
چه روز باشد و خورشيد بتابد و چه شب باشد و ستارگان بدرخشند!
چه زمستان باشد و سوز سرما و چه تابستان و هرم گرما!
تو را دوست خواهم داشت.
زيرا تو نيز در ميان دوستانت تنهايي!
و مثل آفريدگارت زيبا.

چهارمحال بختياري كوهرنگ – زمستان 86 و بهار 87
2 دیدگاه
30 می 2008 در 7:04 ق.ظ (دلنوشته ها, روزمرگي ها)
هرچي فكر كردم ديدم اين سفرنامه شيرازه هم خيلي داره كش داده ميشه ها! نميدونم! شايد بين نوشته هام بقيه سفرنامه رو هم نوشتم شايد هم نه!! خلاصه فعلا اين حافظيه (حافظ در ويكي) رو داشته باشين. از اونجايي كه حوصله اديت و اينا نداشتم حرف هاي ليدر رو همونجوري براتون ميذارم :
ادامهی این ورودی را بخوانید »
۱ دیدگاه
30 می 2008 در 4:47 ق.ظ (دلنوشته ها, فرندفيد-توييتر, وبگردي)
نخند بهم! اول بخون بعد قضاوت كن!
مقدمه : كلا آدم خنگي نيستما! ولي نميدونم چرا وقتي يه چيزي رو زياد توضيح بدن من اصلا نميگيريم! يه جورايي دوست دارم فقط بهم بگن راهكار و روش انجام هركاري چيه! مرحله به مرحله بهم بگن بدون توضيحات!! به قول اطرافيانم «مغزم فرمولي كار ميكنه، كاري به اثبات و راه حل نداره» خواص رشته رياضي خوندن هم همينه!
طريقه اضافه كردن عكس به فرندفيد:
مدتي بود در پي اين بودم كه چه طوري ميشه يه عكس رو در فرندفيد گذاشت! هر كسي هم يه چيزي ميگفت! اين قدر اين و اون واسم توضيح دادند كه گيج شدم و بيخيالش شدم. فقط ميدونستم فايرفوكس اين امكان رو داره كه با درگ كردن (كليد چپ موس رو فشار داده و به صورت سمجگونه اي آن را رها نكنيد) گزينه
از اين صفحه توييتر و انتقال اون به نوار ابزار (toolbar) مرورگر ميتونيم اين كار رو انجام بديم. يعني نوار ابزار ميشه يه چيزي تو اين مايه ها :

القصه! اين كار رو انجام داده بودم. منتها نميدونستم چه طوري ميشه استفاده كرد. تا اينكه امشب به خودم جرئت دادم و دلمو زدم به دريا و از امير.بي پرسيدم. اونم خداروشكر توضيح زيادي نداد، پله پله يادم داد:
1. صفحه عكسي كه ميخواي اضافه كني رو باز كن (مثلا فتوبلاگ)
2. روي گزينه share on FriendFedd در نوار toolbar فايرفوكس كليك كن.
2.5 . چند ثانيه صبر كن تا آدرس صفحه به نوار shared اضافه بشه
3. روي عكسي كه ميخواي شير كني كليك كن. عكس مورد نظر به كادر اضافه شده
4. اگر دوست داشتي بازم ميتوني عكس هاي همون صفحه رو اضافه كني

به همين سادگي! به همين خوشمزگي. پودر كيك رشد! اينم اولين لينك عكس دارم در فرندفيد! (قدم 2.5 زياد به چشم نمياد ولي شخصا چند بار عكس رو انتخاب كردم ول نميشد! بعد فهميدم كه چون چند ثانيه صبر نميكردم بقيه مراحل انجام نميشده)
اين مطلبو هم كه نوشتم فقط واسه اونايي هست كه مثل من روشون نميشد از بقيه بپرسن! ميخواستم بگم صرفا اين مغز ما نيست كه توانايي درك خيلي چيزها رو نداره گاهي توضيحات زيادي بقيه باعث گيجي آدم ميشه!
پ.ن. آقايون و خانم هاي عضو فرندفيد كه يه كم تيز و باريك بين باشن حتما خواهند فهميد كه من الان يه سوتي كوچيك دادم! هركي كشف كرد يه جايزه طلب من داره
25 دیدگاه
29 می 2008 در 1:42 ب.ظ (دوستان, روزمرگي ها)
1. كلاس هاي اين هفته دانشگاه تق و لق بود! عملا فرجه امتحانات شروع شده ولي من اين ترم اصلا تصميم خونه رفتن ندارم. يعني اصلا ديگه حال و حوصله بيرون رفتن از خوابگاه رو ندارم. اگه امتحان هاي ميان ترم نبود ميتونستم بگم از اين ور عيد كاملا توي خوابگاه به سر بردم. شايد تابستون رو هم زياد يزد نرم. نميدونم چه مرگيم شده رفتارم هم با بقيه خيلي بد شده! به شدت نسبت به مورد توجه قرار گرفتن بيزار شدم. اينكه حتي وقتي پشت كامپيوتر ميشينم كسي نميذاره به حال خودم باشم و راه به راه ازم سوال ميپرسن هم بد جور آزارم ميده! جديدا ميام دفتر خوابگاه تا از هر همهمه و صدايي دور باشم. خيلي وقته ميخوام تنها باشم و يه جايي برم كه كسي منونشناسه. گاهي احساس ميكنم ميخوام سرمو محكم بكوبم به ديوار تا همه دغدغه هاي فكريم از توش بيرون بياد.
2. ديروز جشن فارغ التحصيلي 82 اي ها بود و همه بروبچز قديمي دانشگاه اومده بودند اصفهان. از اونجايي كه صميمي ترين دوستاي دانشگاهم همه 82 اي بودند منم رفتم جشن! واي چه قدر من خنديدم! يعني ديگه داشتم از خنده ميمردما!! از دخترا گرفته كه دائم لباس عوض ميكردند! تا زوج هامون (سجاد و سمانه – الهه و شوهرش – سالم و بحري) كه تند تند عكس دو نفره ميگرفتند تا اين پسر يزدي ها كه تا تونستند وروجك بازي در اوردند ا! آخي يادش به خير! چه روزگاري بود! حيف كه همشون رفتند!
3 دیدگاه
26 می 2008 در 5:33 ق.ظ (دلنوشته ها, دوستان, فرندفيد-توييتر, وبگردي)
خيلي دلم ميخواست در مورد چاقو و چاقو کشي بنويسم ولي بيش از اين چيزي نيافتم:
|
در مورد چاقو و چاقوکشي اطلاعات دقيقي در دست نيست! همين قدر را ميدانيم که اول چاقو به دنيا آمد بعد با قاشق مزدوج شد و حاصلشان چنکال شد (منبع) چاقو ها انواع مختلفي دارند! بي دسته – با دسته، با تيغه – بي تيغه (!!) کار شده – کار نشده! چند کاره – يک کاره، ضامن دار- بي ضامن. چاقو خانواده اي هم دارد که شامل کارد و خنجر هم ميشود (نمونه هايي از خنجر هاي مختلف)
|
ديروز خيلي ذوق داشتم! با اينکه ساعت 5.5 خوابيده بودم و کلي داشتم از خواب ميمردم ولي به خاطر شدت ذوقم ساعت 9.5 بيدار شدم! بماند چي شد که حالم گرفته شد! الانم اگه ميبينين دارم مطلب مينويسم به خاطر گل روي آرش زاد هست که گفت :
راستش من متاسفانه الان دسترسي به نت محدود هست. الان هم کافي نت هستم ….! منتها چون تا شب نيستم، ميخوام که اگر مقدوره از طرف من هم تبريک بگين و به خاطر مشکلي که پيش اومده برام عذر خواهي کنين ….
تولد چاقوکش وبلاگستان رو هم تبريک ميگم …!
خوب بدين وسيله تولد چاقوکش وبلاگستان! شاخ شاخستان! فري چاقوکش عزيز رو تبريک ميگم!
ادامهی این ورودی را بخوانید »
10 دیدگاه
23 می 2008 در 4:11 ب.ظ (دلنوشته ها, دوستان, فرندفيد-توييتر, مافياي وبلاگستان, وبگردي)
نمیدونم این چه حکمتی بود که دقیق موقع پست این مطلب اینترنت قطع شد (ساعت حوالی ۵.۵ صبح بود) اول پست را بخونین تا من بگم حکمتش چی بوده!
نیمه شب بود که فرندفیدم رو چک کردم و احساس کردم یه تغییراتی کرده! یه نوار به اسم rooms به اون اضافه شده. یه کم طول کشید از سازوکارش سر در بیارم و اولین room هایی هم که عضو شدم ubuntu و opensourse بود که همه رو آقای پدرام ویسی ساخته بودند! نگو که آقای ویسی بعد از مشاهده این تغییر جدید فرندفید بی کار ننشستند و کلی room رو ثبت کردند (حتی یه room به اسم ویندوز زدند! حالا بماند کسی مثل پدارم که به کل ویندوز رو عددی هم حساب نمیکنه چرا این کار رو کرده)

نمیدونم چرا یهو حس کردم شاید فردا صبح زود بزرگان اهل وبلاگستان که از خواب پا میشن مطمئنا در این رابطه مطلبی رو خواهند نوشت! (اینجا) و نمیدونم چرا باز حس بدی بهم دست داد! اینکه چرا همیشه یک سری وبلاگ ها ………. (شرمنده! شاید نوشته ام بد برداشت بشه! خواهشا از دید مثبت به مطبم نگاه کنین) همیشه یک سری وبلاگ ها در صدر جدول دیدش قرار دارند و ادعای اینو دارن که همیشه اولین ها اونها بودند. هر چه میگذره بقیه اهالی وبلاگستان آنها رو بالاتر میبریم ولی اونا اهمیتی به این موضوع قائل نمیشن. شاید مسخره باشه ولی یه چیزی تو مایه های مافیای وبلاگستان شده!
نمیدونم چی بگم والا! با اینکه رنک و رتبه وبلاگ برام اصلا مهم نیست ولی این قضیه تا حدی ناخوشایند شده. این بود که از آقای ویسی خواستم تا قبل از اینکه کس دیگه ای راجع به این موضوع چیزی بنویسه مطلبی بنویسند :
مطلب آقای پدرام ویسی در رابطه با امکان جدید فرندفید
حالا حکمتش : نشون به اون نشون که فتحی هم در این رابطه مطلب نوشت (اینجا و اينجا) بازم به یک پزشک و چند نفر دیگه که فقط مطلب پدرام رو بوک مارک کردند. باید ببینیم مزیدی چه عکس العملی نشون میده. و یک مطلب کامل و خواندنی از دلزده (جمع بندی کرده)
بعد نوشت : اصلا منظورم فتحي نبود! اينكه دقيق موقع نوشتن راجع به اين مطلب فقط و فقط ايشون اين رو تونستم مثال بزنم يه امر كاملا شانسي بود! در بقيه موارد خيلي هاي ديگه هم همين گونه اند! البته با خود ايشونم در ميون گذاشتم! اميدوارم از دلشون در اومده باشه! ولي از اونجايي كه هنوز دلخوري من باقي هست اين مطلب رو كه براي بازبيني گذاشته بودم رو باز گردوندم.
و راستي : تعريف من از مافيا چيز ديگريست. ممنون از فتحي خان كه برام معني واقعي مافيا رو باز كردند و باز ممنون از اين همه لطف ايشون.
11 دیدگاه
23 می 2008 در 1:33 ق.ظ (دلنوشته ها, دوستان, منيره)
مقدمه : كلا زياد اهل خوردن نيستم! ولي در كل آدم شكمويي هستم!!! ميگين چه طوري؟؟؟ بايد بگم از اين جهت كه غذاهايي كه خوشم مياد رو اون قدر ميخورم كه به حالت تركيدن در ميام! از ماكاروني گرفته كه شهرت فاميلي دارم تا آش رشته كه توي محله معروف شدم بهش علاقه دارم. يا شير برنج که اگه يه قابلمه هم بذارن جلوم ميخورم (البته شير برنج بايد با شکر پخته بشه نه با نمک) مريم اس اس در اين پست من رو به بازي هله هوله دعوت كرده. من هم استجابت دعوت ميكنم :
همون طور كه در صفحه در مورد من هم گفتم علاقه وافري دارم به باقالي و بستني! بستني رو در تمام فصول سال و به هر ميزاني كه جا داشته باشم ميل ميفرمايم. تنهايي، دوتايي، دسته جمعي، با خانواده، بي خانواده، با دوستان، با هم اتاقي ها، در خيابان، در كافي شاپ، در منزل، روي حياط خوابگاه و … همه نوعه پايه بستني هستم! به قول دوستان بستني رو نميخورم، قورت ميدم! (روزي كه فهميدم بستني گرون شده كلي دپرس شدم)
هله هوله!
اهل خرج کردن پول واسه شکم نيستم. وقتي ميرم دم مغازه بستگي داره چه قدر پول همراهم باشه و گرسنه باشم يا نه؟! و يا هوس چيزي کرده باشم! اگه گرسنه باشم چيپس و ماست موسير رو بر پفک، کرانچي و بيسکوبيت ترجيح ميدم. وافر و سرکه نمکي بر هر چيپس ديگه اي اولويت داره!
و اما مسئله اصلي و ترشيجات! تلف (يزدي قرقروت ميشه تلف! اصفهانيش ميشه قارا) و کشک بافقي و لواشک دست پخت عمه و انواع تمبري جات و پره (برگه زردآلو) و آلو خشکه و خلاصه هر چي ترش مزه باشه وقتي اسمشو ميارن دهنم آب ميوفته!

حالا نوبت اين رسيده كه چند نفري رو به اين بازي دعوت كنم! هر چي فكر كردم ديدم دوستان يا به بازي ها جواب منفي ميدن و يا قبلا دعوت شدن! پس بي خيال ميشم و كسي رو دعوت نميكنم
پ.ن. فقط خود مريم اس اس اينو بخونه : يادته كه توي پست قبلي از اسماء اسم بردم؟ خوب اسماء بهم گفت خيلي ازت خوشش اومده. نشون به اون نشون كه …. شايد تا به حال خونده باشي ولي بذار منم اينجا لينك بدم بري بخوني :
فراخوان تشكيل تيم بانوان اوبونتوي ايران
5 دیدگاه
22 می 2008 در 2:01 ق.ظ (دلنوشته ها, دوستان, روزمرگي ها, لینوکس)
صفر : به مريم اس اس : شرمنده عزيزم! داشتم دعوت بازي هله هولتو مينوشتم! بچه ها اعصابمو خورد کردند بي خيال شدم. اگه فردا حوصله داشتم حتما مينويسم.
يک : امشب حوالي ساعت 1 نيمه شب برو بچز لاگ اصفهان رفتند ترمينال که برن تهران جشن هاردي! حالا از اونا اصرار که تو هم بيا! از من انکار که من نميام! من نميدونم چرا توي لاگ اين هفته اين قدر مورد توجه واقع شدم؟! خلاصه کلي اين هفته بچه ها منو شرمنده کردند! به خصوص اون چند نفري که سلام گرمي بهم کردند و داشت فکم مي افتيد. يا بهراد اسلامي فر که با اون حرفش باعث شد کل لاگ برگردند و منو ببينن! (اونجا ميخواستم سر به تن اين بشر نباشه ها) ولي بعدش هوامو توي گروه بي گروه ها داشت. و يا پدر بزرگ لاگ (بايد از بچه ها فاميليشونو بپرسم) که خوشش اومده بود از سر و زبوني که دارم. و الخ.
جشن هاردي رو ميگفتم! زمان: پنجشنبه ۲ خرداد. ساعت ۹ الی ۱۳ مکان: تهران – میدان ولیعصر – ابتدای بلوار کشاورز – جنب انتقال خون – فرهنگ سرای رسانه – سالن اجتماعات شهید آوینی . تا اينجا خبر دارم که لينوکس شاپ قراره DVD مجاني اوبونتو بده
اگه واسه خودتون نميخواين لااقل برين واسه دوستاتون بگيرين. حيفه. از دستتون در ميره ها!
دو : ديروز جشنواره ملي غذاها توي دانشگاه برگذار شده بود! امشب همشهري هاي عزيز گله ميکردند که «منيره چرا از همه چيز دور شدي و اون شور و شوق ناسيوناليستيت کجا رفته؟ کم پيدا شدي و نيومدي نمايشگاه!!» در همين راستا بر آن شدم و خودي نشون دادم و ساعت 12 شب با بروبچز همشهري تماس گرفتم که اردوي فرداي کوهرنگ رو پايه ام! حالا بماند که دليل اصلي اردو رفتن فردام تموم شدن عکسهاي فتو وبلاگم هست
و دليل دومش هم رکود و رخوتي بود که چند وقته توي من لونه کرده و باعث شده که در يکي دو ماه اخير من فقط رنگ خوابگاه رو به خودم ببينم و همين.
پس منتظر عکس هايي که فردا قراره از کوهرنگ بگيرم باشين.
و باز به مريم : اونو هم به زودي مينويسم.
2 دیدگاه