ميگه : «حال نسيم چه طوره؟!» و من همين جوري اشكم در مياد!
ميگم : «تو نسيم رو از كجا ميشناسي؟! من جايي گفتم؟!»
ميگه : «از ويوو» يادم مياد صبح زود كه حالم خيلي بد بود يه sms زدم به ويوو.
و باز ياد تمام اين 2-3 سالي مي افتم كه نسيم رو ميشناختم! ياد وقتي كه صفري بوديم و همسايه ما بود! ياد شبهايي كه مينشست شعر مي سرود و شعر ميخواند. ياد اون شب هايي كه باهاش درد و دل كرد و بالاخره يه شب بهش گفتم كه چه قدر شبيه “هدي” است و چه قدر من دوستش دارم. ياد كوئيز هاي رياضي كه نسيم و وحيد به من تقلب ميرسوندن. ياد شب شعر رفتن ها. ياد اون قطعه شعري كه در مورد باباش نوشته بود و من روي ديوار اتاقم چسباندم. ياد اون اردوي جنوبی ها كه فقط و فقط به خاطر اينكه نسيم تنها نباشه رفتم. ياد «ويو سواري اتاق 403» ياد اون اسنك خوردنمون توي حيات. ياد حرف زدنش در مورد رودكي و عشقي كه از صحبتش ميباريد. ياد ….
يك هفته پيش خواب ديده بود مرده! يك هفته بود استرس داشت، ديروز از هميشه بيشتر. بعدازظهر با وحيد رفته بودند امامزاده سيد محمد تا شايد اين دل نا آرومش آروم تر بشه …. لعنت به اين خيابون كه هميشه در دست تعميره! لعنت به اين خيابون كه يه چراغ درست حسابي هم نداره. لعنت به اين راننده هايي كه يادشون ميره بعد هر پيچي امكان داره ….
و همين جوري باز اشكم ميريزه! باور اينكه ديگه اون چهره نازش رو نميبينم و هيچ صورتي نيست كه اين قدر خندون به همه سلام كنه، خيلي سخته. هنوز هم باور ندارم نسيم رو ديگه نميبينم.
وقتی دریا طوفانیست
من بی قرارم
لبریز می شوم از خدا
تهی می شوم از گریه
می میرم از انتظار و هی زنده می شوم
خواهرم از تاریکی می ترسد
من از تنهایی
تو از سنگینی بار امانت
گوش به زنگیم
بابا رفته
برای ما اضطراب و کمی نان بیاورد
و برای دیگران امنیتی پوچ
بی قرارم






