آرزوي غيرممکن

یادمه چندین سال بود که آرزوی داشتن یه دوربین خوب رو داشتم. وقتی دوربین خریدم احساس کردم که دیگه هیچ آرزوی خاصی نیست که داشته باشم (البته الانم چنین احساسی دارما) البته گاها فکر و خیالات و رویاهایی دارم که میشه روی اونها هم اسم آرزو گذاشت. آقای فضانورد ازم دعوت کردن که آرزو های ناممکنم رو بگم.با اینکه میگن آرزوها رو نباید گفت. مگرنه برآورده نمیشه ولی دعوتشون رو استجابت میکنم.

مرحله اول بیان آرزو :

۱. گاهی فکر میکنم کاش در دنیای حقیقی هم مثل دنیای مجازی بعضی از کلید های میانبر عمل میکردند. مثلا وقتی چیزی رو گم میکردیم با زدن کلید ctrl + F به راحتی میتونستیم اونو پیدا کنیم (تاثیر کار کردن زیاد با کام‍‍یوتره)

۲. خیلی دلم میخواد یه چیزی تو مایه های جام خاطره (همونی که دامبلدور کتاب هری پاتر داره) داشته باشم تا هر وقت که دلم خواست داخلش بشم و خاطراتم رو با تمام جزئیاتش مرور کنم.

۳. داشتن یه زمان برگردون (همونی که هرمیون کتاب هری پاتر داره) هم یه چیز ایده آله! چیزی که باعث بشه من بتونم یک زمان را دو بار تجربه کنم. یا حداقل یه ساعت داشتم که سرعت گذشت زمان رو کم میکرد. این جوری هر وقت احساس کردم وقت کم میارم میتونم یا زمان رو برگردونم یا زمان رو نگه دارم.

۴. داشتن ماشین زمان هم چیز باحالیه ها! کلا به جای خوندن کتاب های تاریخی٬ سیر و سفر کردن در اعماق تاریخ خیلی مهیج تر هست.

۵. اینی که میخوام بگم رویای کودکیمه : یه دشت سبز و پر از گلهای وحشی که از یه طرف به گندمزار ختم میشه و از طرف دیگه به انبوه درختان. یه جاده که از دو طرفش درخت های چنار سر به فلک کشیده اند. ته جاده به یه کلبه میرسه. یه کلبه ای که درونش همه چیز به رنگ چوبه و سرشار از طبیعته. یه روستا در اون نزدیکی که ….

مرحله دوم دعوت از دوستان :

تجربه نشون داده که یه عده از کسایی که دعوت میکنم نمیتونن استجاب دعوت کنن! و عده دیگه ای هم دوست ندارند استجابت کنن!! عده ای هم هستند که قبلا یا به این بازی و یا به نوع گیگی اش دعوت شده اند. به هر حال دلم رو به دریا میزنم و اسم میبرم! هر کی نمیخواد یا نمیتونه جواب بده لطفا بگه تا امیدی نداشته باشم :

پ.ن. از همین جا فرصتی یافتم که از بلاگفایی ها معذرت خواهی کنم! آخه من فقط وبلاگ های روی wordpress.com و wordpress.org رو لینک کردم. شاید به زودی! هر وقت که دلخوریم از بلاگفا کمتر شد!

تا کنون 8 نظر داده شده

  1. محبوبه گفت،

    11 آوریل 2008 روی 1:16 ب.ظ

    وای !
    یعنی منم دعوتم ؟!
    یه کم باید بهم فرصت بدی تا منم آرزوهامو بنویسم …

    ممنون آبجی خوبم .
    باورم نمیشد ازم دعوت کنی @};-

  2. solale گفت،

    11 آوریل 2008 روی 4:11 ب.ظ

    به نظرم آرزوی نا ممکنی ندارم. ممنون که دعوتم کردی. “روزهای زندگی”

  3. Fazanavard گفت،

    12 آوریل 2008 روی 7:17 ق.ظ

    سلام
    ممنون که دعوتمو قبول کردی.
    به به،‌ به به! خیلی ممنونم، چه آرزوهای قشنگی :D

    در مورد اونهایی که هم که دعوت رو قبول نمی‌کنن (بهر دلیلی) خودت که می‌دونی باید چی کار کنی؟ ;)

    راستی؛ خوشحالم که از انتقادهام ناراحت نشدی…
    ———————
    جواب : مگه قرار بود دعوتتونو قبول نكنم؟ ;-)
    اونايي هم كه دعوتم رو قبول نميكنن مشكل خودشونه :D تجربه ميكنم كه دفعه بعد كيا رو دعوت كنم و كيا رو دعوت نكنم. ;-)

    در مورد انتقاد هم بايد بگم كلا آدم انتقاد پذيريم. حتي اگه اولش ناراحت بشم بعدش ميشينم فكرش ميكنم و … در مورد انتقاد هاي شما كه بايد بگم اولشم اگه ناراحت شدم بيشتر بابت اين بود كه چرا اين قدر فراموش كارم.
    و مطمئن بودم اشتباه از منه.

  4. علی گفت،

    12 آوریل 2008 روی 11:25 ق.ظ

    من الان وقتم پره ولی بروی چشم حتما در اولین فرصت آرزوهامو می نویسم ;-)

  5. 15 آوریل 2008 روی 6:21 ق.ظ

    [...] ظ · طبقه بندی شده زیر Blogging, general خانم منیره منتظری در این پست از من دعوت کردن که آرزوی غیر ممکنم را بنوسیم. منم بعد از [...]

  6. 25 آوریل 2008 روی 10:42 ب.ظ

    [...] به نوبت. اول نوبت منیره خانم وردپرسی [...]

  7. گیجعلی گفت،

    25 آوریل 2008 روی 11:23 ب.ظ

    با ماشین زمان موافقم.

  8. shooli گفت،

    5 می 2008 روی 9:41 ق.ظ

    سلام. ممنون که منو دعوت کردین من از وقتی عقل رس شدم همیشه آرزو داشتم همسرم سید باشه البته اون موقعها فکر میکردم محاله اما حالا دیدم نه.
    الان که آرزوی غیر ممکنی ندارم اما اگه پیداش کردم به روی چشم
    ———————-
    جواب : منم یه آرزو مشابه مال شما دارم ;-)


نظر بدهید