1. چه لذتي داره وقتي به يکي بگي اومدي و مجبورش کني با اون حال نذارش از تخت خواب پا بشه و بياد ديدنت، ولي تو نباشي؟! شايدم تقصير منه که به اون سرعت نتونستم آماده بشم و تو هم بيقرار تر از اوني بودي که بخواي به خاطر من صبر کني! (خوب زودتر خبرم ميکردي)
پ.ن. اين قدر حالم بد بود که چيزي حدود 13-14 ساعت حاضر نشدم از جام بلند بشم. حتي ظهري هم حس سلف رفتن و غذا خوردن نداشتم. اون وقت تو دلت اومد سر کارم بذاري؟!
2. خيلي بده که بعضي افراد فقط مواقع خاصي ياد آدم ميافتند! وقتايي که باهات کار دارن به يادتن و در بقيه موارد “زهي يه جو معرفت” دوستي کتابي ميخواست (ميخواد) دل رحم تر از ايني هستم که گرو کشي کنم و بگم «تا زماني که امانتي هايم رو پس نيوردي کتاب بي کتاب»






