15 مارس 2008 روی 4:32 ب.ظ (دلنوشته ها, منيره, چرنديات)
يه ضرب المثل هست كه ميگه: بزرگي به سن نيست به عقل … هم نيست، به قده
آخه اگه به سن باشه بين خواهرا، ميترا ازهمه بزرگتره. به عقل هم اگه باشه من از همه كوچيكترم. پس بايد به قد باشه كه من از آبجيام بزرگتر باشم!!
پ.ن. عكس كنار وبلاگم عكس 5-6 سالگيمه! اون وقتا خونمون اصفهان بود! (يه وقت فكر نكنين اصفهان نام محله اي در يزد باشه ها! اصفهان اسم يه شهره!) مامانم ميگن كه عقل من از اون وقت تا حالا هيچ رشدي نداشته! پس ناراحت نميشم اگه گاها يكي بهم بگه «ني ني» (همون طور كه خيلي ها هم ميگن. نمونش پسرعموي مرد جوانه)
تا کنون 5 نظر داده شده
15 مارس 2008 روی 4:29 ب.ظ (لینوکس, چرنديات)
دارم دپرس ميشم!! خوب من لينوكس ميخوام!! چرا اينجا ندارم؟! شيطونه ميگه پاشم برم اون كامپيوتر مطب بابا رو بيارم خونه ها!! ميخوام خوب! دلم واسش تنگ شده!
- معتاد
- تزريقي
- لينوكسي
- برو بمير كه لينوكس نداري!
پ.ن. رفته بودم توي فروم اوبونتو يهو دلم گرفت! خوب لينوكس ندارم كه خيلي چيزها رو امتحان كنم يا بشينم ياد بگيرم و لذت ببرم.
(
تا کنون 9 نظر داده شده
15 مارس 2008 روی 12:08 ب.ظ (منيره, وبگردي, وردپرس, چرنديات)
دكتر مزيدي يه وبلاگ گروهي مدل توييتر (twetter) نويسي ساختن! با محوريت نوروز 87. خوب منم رفتم درخواست عضويت دادم! توي عيد اونجا هم مينويسم! منتها … چون مخاطبا رو نميشناسم نوشتن واسشون يه كم سخته! خيلي خيلي سخته!!
اينجاست
تا کنون 2 نظر داده شده
15 مارس 2008 روی 9:54 ق.ظ (روان شناسی, عکاسي, منيره)
يكي از مواردي كه باعث ميشه از يه عكس بيشتر از هر عكسي خوشت بيا – جداي از ايده، سوژه، كيفيت و …- اينه كه اسم اون عكس رو چي گذاشته باشند! اين رو به تجربه فهميدم!!
هميشه توي نام گذاري عكس هام به مشكل برميخورم! به خصوص وقتي كه بخوام اسم انگليسي روشون بذارم . ولي گاها پيش مياد كه زشت ترين عكسهام (عكس زشت نگرفتم
منتها زشتي نسبيه) به خاطر اسمشون محبوب ترين ميشن!!
عكس هام رو ميتونين از اينجا ببينن
تا کنون 4 نظر داده شده
15 مارس 2008 روی 2:06 ق.ظ (تو, دلنوشته ها, منيره)
من و بابا جان و كوچولوهه (منظورم ابجي كوچيكه هست) رفتيم دهات!
واي چه ارامشي داره وقتي در ده قدمي محل تولدت هستي! اون وقته كه دوست داري دقيق در محلي كه وارد دنيا شدي از دنيا خارج بشي!!
حيف. نذاشتند بيشتر بخوابم. يك خواب دلچسب بعد از 1 ماه بيخوابي.
پ.ن. بابا جان سوئيچ ماشين رو گم كرده بودند! مامان بزرگم كلي نذر كردند كه پيدا بشه. عمه خانم هم كل خونه رو زير و رو كردند!! ميدونين كليد كجا بود؟! در جيب مبارك بنده و زير پتو! (يه كتك مفصل از بابا جان خوردم
)
پ.ن.2. گاهي يه وقتايي يه كاري ميكني آدم شاخ در مياره!! ميدوني كه توجه كردن به من بي جنبه عاقبتش چيزي جز اين نيست! پس عادي باش و مثل هميشه بي توجه از كنارم بگذر!!
تا کنون 5 نظر داده شده
15 مارس 2008 روی 1:46 ق.ظ (روزمرگي ها, سياسي)
جمعه ۲۴/۱۲/۸۶ انتخابات مجلس شوراي اسلامي
۱. ديشب بابا جان (يا همون حاج آقا) توضيح ميدادند كه براي چي بهتره به كي راي نداد. (به نظر ايشان اين دوره اغلب كانديداها اصلح هستند) اين شد كه امروز صبح سر صندوق به محبوبه گفتم «تا بابا نيومدند زود رايت رو بده»
ادامه مطلب »
تا کنون 2 نظر داده شده
15 مارس 2008 روی 1:09 ق.ظ (دلنوشته ها)
روي اعصاب آدم راه ميري!
درسته كه تو دائم يزدي و من گاه به گاه مي آم! ولي اين دليل نميشه كه خودت رو صاحب خيلي چيزها بدوني! ميدوني كه روال پشت كامپيوتر نشستنم فقط شبهاست. تا ساعت 1.5 من رو علاف خودت ميكني كه چه؟
بحثي نيست. ميسازم. ولي ديگه نه در اين حد!
Comments Off