حکایت لاگ

لاگ : گروه کاربران لینوکس

LUG = Linux User Group

حکایت من و لاگ یزد و لاگ اصفهان

حکایت من و گروه کاربران لینوکس (لاگ یزد و لاگ اصفهان) مثل حکایت ابراهیم رها شده و خوانندگان مجله چلچراغ که :

ژوله اعلام کرد دوست دارید ابراهیم رها رو ببینید ؟ همه گفتن بعله … او هم گفت من هم خیلی وقته که دوست دارم!!

پ.ن. تفاوت در اینه که عده ای هستند که منو میبینند:

۱. چون اسما من رونمیشناسند محلم نمیذارن مثل بچه های لاگ اصفهان که توی جلسه دیروز و جلسه ۳۷ منو دیدن. البته احتمالا اگه هم میشناختن محل نمیذاشتن. حداقلش این بود که آقای سلامت …. (بچه های لاگ یزد هم که هنوز من رو ندیدن)

۲. منو میشناسند ولی به روی خودشون نمیارن مثل سید سجاد موسوی (که باهام قهره) ناصر غانم زاده(تازه دیروز فهمیدم که منو میشناسن) و احتمالا آقای نقاش زاده هم از لاگ یزد تنها فردی هستند که من رو دیدند و احتمالا واکنش ایشون هم به روی خود نیوردن خواهد بود.

5 دیدگاه

  1. علی گفت،

    11 مارس 2008 در 8:53 ق.ظ

    این به خاطر اینه که شما به طور مرتب در جلسات حضور پیدا نمی کنید ، مثل لاگ خودمون ( یزد لاگ ) که تا حالا اصلا شرکت نکردید.
    ————————
    منیره : ما که حرفی نداریم :D
    احتمالا این جور که پیش میره هیچ وقت هم نمیتونم بیام لاگ یزد

  2. علی گفت،

    11 مارس 2008 در 9:08 ب.ظ

    خدا کنه آدم بخواد کاری رو بکنه.
    ————————-
    جواب : گاهی یه وقتایی آدم میخواد کاری رو بکنه ولی عوامل طبیعی و انسانی نمیذارن اون کار انجام بشه
    خود شما!! چرا اون روز نرفتین دره گاهان؟! غیر از اینه که …. ؟

  3. 11 مارس 2008 در 11:35 ب.ظ

    هااان ؟

    من ؟ :(
    ———————–
    جواب : نه! من!!؟

  4. khajavi گفت،

    12 مارس 2008 در 8:03 ق.ظ

    من به طور مستمر در لاگ هستم. البته افتخار آشنایی با شما را نداشتم.
    البته اگه مرتب در جلسات حضور پیدا کنید مطمينا بچه ها بیشتر با شما آشنا می شوند.
    چه توقعی از بچه ها داری؟!! هان؟
    ——————-
    جواب : خوب من نمیتونستم بیام. مگر نه از خدام بود که بیام
    توی ML هم گفته بودم که با کلاس عکاسیم تداخل داره و خدا رو شکر این هفته کلاس تشکیل نشد (مطلب قبلی شماره 3 و 4)

    این هفته که اومدم یه خورده حالم ناخوش بود. مگرنه خودم خیلی دلم میخواست از نزدیک باهاتون آشنا بشم.
    شما لطف دارین.

  5. behrad گفت،

    3 آوریل 2008 در 6:02 ب.ظ

    سلام
    ببخشید نوشتتون رو دیدم نتونستم احساسی که بهم دست داده رو ننویسم. البته بماند که مال چند هفته پیشم هست.
    راستش رو بخاین تا نوشته رو خوندم برگشتم اسم رو نگاه کردم . راستش یاده اریک ریموند افتادم p:
    —————-
    جواب : متاسفانه من ايشون رو نميشناسم :D
    از بچه هاي لاگ اصفهان هستند؟!
    (اين يك شوخي بود)
    ;-)

    ولي جدي : نميشناسمش


فرستادن دیدگاه