آدم توی نت چه دوست هایی که پیدا نمیکنه!
اگه سمیه (خانم جدیدی) نگفته بود آقایی ۲ تا CD اورده اند دفتر هیچ وقت باورم نمیشد آقای فضانورد یزدی باشند و راه دسترسی بهم رو به این خوبی بشناسند. بعد از ۱-۲ ماه تازه برام ساول شده که اولین بار چی شد به وبلاگم سر زدند؟ (راستی سمیه گفت بچه ها با هم دارند میرند قشم. امیدوارم به همگی خوش بگذره)
به لطف سلاله خانم و سایت ایزبان …. (دارم از ترس میمیرم!! آخه این چه کاری بود که کردم؟؟؟ من که این همه از کلاس زبان و زبان انگلیسی وحشت دارم چرا) قرار شد چهارشنبه ساعت ۷ مهمان کلاس آنلاین خانم ترحمی باشم. به غیر از ترس خود کلاس٬ نمیدونم با سر و صدای بچه های اینجا چه کنم؟! چه طوری ۱.۵ ساعت متوالی پشت کامپیوتر بشینم و بچه ها صدام نزنن!! باور کنین قلبم داره میاد تو دهنم. درست مثل همون وقت که آزمون تعیین سطح زبان رو دادم.
اون دوست جدید و فینگیلی من (یکی از دانش آموزان سال اول دبیرستان علامه حلی تهران٬ همون که گاها من رو با سوالات ریاضی اش گیج میکنه) جدیدا یه کارایی میکنه که …. یه مقایسه ای انجام دادم بین او (نماینده سمپادی های تهران) و بچه های خدای سمپاد (نماینده بچه های سمپاد یزد) فعلا حس آپیدن نیست. به زودی!!







علی وکیلی گفت،
1 مارس 2008 روی 3:32 ب.ظ
وبلاگ جدید رو تبریک می گم . ( البته خودشو نمیگما آپ های جدید رو می گم )
eAJ گفت،
1 مارس 2008 روی 3:33 ب.ظ
bebin ,esme mano bardar!
—————————
جواب : باشه پاکش کردم. خوب شد؟
فضانورد گفت،
1 مارس 2008 روی 8:01 ب.ظ
سلام
اِمم! بیشتر توضیح بده…
راستی؛ اونها CD نبود، DVD بود:دی
فضانورد گفت،
1 مارس 2008 روی 8:03 ب.ظ
آهان! بعد از 2-1 ماه تازه براتون چی شده که چرا به وبتون سر زدم؟!؟
————————
جواب :
شما لطف دارين. بازم بابت اون DVD ها تشکر ميکنم.
گاهي يه وقتايي ذهن آدم دير به جنب و جوش مي افته!! خوب من تازه به اين فکر کردم که چي شد که دفعه اول به وبلاگم سر زدين (آخه اون وقت من عملا محل هيچ کس نميذاشتم)
تازه از همه بيشتر اين واسم سوال شده بود که در بدو ورودتون بزرگترين مشکلم رو با دوربين و عکاسي بيان کردين و اين هم خودش جاي کلي سوال بود
و سوال بزرگتر راجع به اطلاعاتتون در مورد من و دوستانم و اينکه از کجا ميدونستين با انجمن سمپاد در ارتباطم و انجمن کجاست پيش اومد.
به هر حال خوشحال ميشم به سوالام پاسخ بدين تا نکنه اين ذهن دير جوشم يه چيزي رو درک کنه.
solale گفت،
1 مارس 2008 روی 8:25 ب.ظ
سلام
(
خیلی خوش اومدی. چرا ترسیدی؟
مثل یه مهمون در کلاس حضور پیدا می کنی. کلی هم به ما می خندی
————————–
جواب :
مگه شما هم کلاسي ايشون هستين؟؟؟
من نميام!!
آبروم ميره
راستي مگه کلاستون چه طوريه؟؟ چرا بهتون بخندم؟؟؟
Fazanavard گفت،
2 مارس 2008 روی 6:41 ق.ظ
[مردم از خنده]
آهان! پس واسهتون سوال شده بود. سه ساعت فکر کردم آخرش نفهمیدم ساول چیه!!
…
چپ میری، راست میری؛ هی سمپاد سمپاد میکنی! بعد میپرسی از کجا فهمیدی با سمپاد ارتباط دارم؟!!
…
بهت میگم چطور شد از وبلاگت سر درآوردم و چی شد که موندگار شدم…به وقتش…
—————————-
جواب : وقتش کیه؟؟
بچه ها میدونن! من بسیار کنجکاو تشریف دارم. اگه این حس کنجکاویم ارضا نشه میمیرم.