30 اکتبر 2007 در 4:53 ب.ظ (دلنوشته ها, دوستان, عکاسي, مديد)
امروز به وبلاگ یکی از دوستان سر زده بودم ٬ دیدم آپ کرده !! یه شعر در مورد “کوچه آشتی کنون” . اسم غرفه مون توی نمایشگاه “سرزمین من ٬ ایران” همین بود !
یادم اومد قولتون دادم وبلاگمو با این موضوع آپ کنم ( الان مخاطب من فقط خودم هستم
چون کسی دیگه ای اون قولی که توی وی ویو دادم رو نخونده ) مطلب رو فقط با چند تا عکس آپ کردم تا خسته کننده نشه !! اگه تونستم و صرفم کرد شاید بقیه عکس ها رو هم آپلود کردم و توی آلبوم هام گذاشتم .
اول شعر رو بخونین بعد ادامه مطلبمو ببینین !! نخواستینم اول ادامه مطلب رو ببینین بعد شعر رو بخونین ! نخواستین ادامه مطلب رو نخونین ! خواستین شعر رو نخونین !! و … نمیدونم والا !! هر کار دوست داشتین بکنین !!
ادامهی این ورودی را بخوانید »
۱ دیدگاه
29 اکتبر 2007 در 3:25 ب.ظ (تو, دلنوشته ها)

شاد تر و پر شور تر از همیشه بودی . چرخیدی و چرخیدی ٬ با دوچرخه ات میچرخیدی و سر تا سر باغ را طی میکردی . باغ زیبایی بود و من محو تماشای تو ٬ در آن زیبایی . دوچرخه ات را دوست داری و من تو را ! ادامهی این ورودی را بخوانید »
4 دیدگاه
28 اکتبر 2007 در 2:37 ب.ظ (کپي ها)
چند تا مطلب قشنگ توی این چند روز خوندم . دوست داشتم شما هم یه نگاهی بهش بندازین :
۱. حس مالکیت نوشته “امیر آبیار” . با این مطلب حس نزدیکی خاصی داشتم !! یه جورایی احساس کردم حسم نسبت به یه نفر خاص رو توی این نوشته خیلی خوب بیان کرده ! البته امیدوارم از این حرفم برداشت بد نکرده باشین (بیشتر نمیتونم توضیح بدم )
۲. من کيستم نوشته “بلقیس سلیمانی” . اولش میخواستم یه کم توی ترتیب جملات تغییر ایجاد کنم – چون به نظرم اگه مرتب تر مینوشت زیبا تر بود - ولی بعد پشیمون شدم و گفتم رسم الخط نویسنده رو رعایت کنم محترمانه تره
هر دو مطلب رو میتونین توی ادامه مطلبم ببینین !!
ادامهی این ورودی را بخوانید »
نوشتن دیدگاه
22 اکتبر 2007 در 12:36 ق.ظ (علمي, لینوکس)
درگیری ذهنی ای عجیبیه ها !! هویج بستنی و لینوکس !! به این میگن تاثیر ناخواسته یه دوست روی تو !!
هی پشت سر هم پیش میاد : وقتی مقاله yazd LUG رو خوندم زیاد بهش توجه نکردم !! ادامهی این ورودی را بخوانید »
۱ دیدگاه
12 اکتبر 2007 در 11:45 ق.ظ (چرنديات)
سال سوم دبیرستان که بودم علاقه زیادی به خوندن کتاب های تاریخی داشتم ٬ کتاب تاریخ رو برای خوندن دوست داشتم نه برای امتحان دادن !!
اون وقتها چون زیاد کتاب خانه مدرسه میرفتم با مسئولش رفیق شده بودم و بهم اجازه میداد خودم توی قفسه ها بلولم و کتابهایی رو که میخوام انتخاب کنم . کافی بود کارتم رو به همراه کارت کتاب بذارم روی میز تا …. کتاب “همسران شاه” رو نیمه کاره خونده بودم ولی چون میدونستم دیگه وقتی ندارم کامل بخونم سر موعد رفتم پس دادم . مسئول کتاب خونه یه نگاه هم انداخت و …. گفت این کتاب جزو کتاب های ممنوعه کتابخونه هست و نباید به دانش آموزا قرضش بدیم !! ادامهی این ورودی را بخوانید »
4 دیدگاه